تبليغاتX
دوست جون - نشد...

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

میدونید من واسه خیلی از کارام تو زندگی تصمیم گرفتم ولی نتونستم انجام بدم.
مثل اینکه میخواستم کارگردان بزرگی بشم ولی نشد ختم شدم به سالن های کوچیک تئاتر...

یا اینکه میخواستم همسر خوبی بشم ولی نشد ازش جدا شدم و خیلی چیزایه دیگه....

اینبارم تصمیم گرفته بودم که انتقام بگیرم کاری کنم که فکرکنه دوباره عاشقش شدم بعد بد جوری حالش رو بگیر...اما نتونستم به این بازی ادامه بدم زود رشته داستان از دستم در رفت...
دوباره حرفاش داشت تکرار میشد، من بدون تو نمیتونم...این چند وقت داشتم بی تو دق میکردم....ساحل نمیدونی چقدر عاشقتم....ساحل همه اون کارا فیلم بود...من هیچ وقت فلانی رو دوست نداشتم و....

ولی من دیگه نمیتونستم، حتی نمیتونستم که واسش نقش یه عاشق و بازی کنم و داستانی که میخواستم حالا حالاها ادامش بدم خیلی زود تمومش کردم و بهش گفتم من نمیتونم تو رو دوست داشته باشم برو فقط برووووو

و این هم مثل بقیه تصمیم ها نشد....

پایدار و موفق باشید

+نوشته شده در 88/02/04ساعت1:18توسط ساحل | |