تبليغاتX
دوست جون - دوباره برگشت...

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

میگم فکر کنم همتون ماجرای اون عشق و خیانتی که بهم شد و یادتون میاد آره؟

حالا واسه اونایی که نمیدونن یه شرح مختصر میدم:
 من با یه پسری دوست بودم که هم اون خیلی ادعا میکرد که منو دوست داره هم اینکه من اونو خیلی دوست داشتم ولی بعد از یه مدت بهم خیانت کرد و رفت با یکی از صمیمیترین دوستام دوست شد(البته دوستم چیزی از دوستی ما دونفر خبر نداشت چون اون خودش خواسته بود به خاطر موقعیت شغلیمون هیچ کس چیزی از ماجرا نفهمه پس دوستم بی تقصیر بود) و تازه به طور کامل رابطه خودم و خودش رو انکار میکرد.

خلاصه شب عید به من یک پیامک داد و عید رو تبریک گفت من که از پرویی این پسر هاج و واج مونده بودم جوابش رو ندادم یعنی راستش از داغ دلم جوابش رو ندادم چون خیلی دلم رو سوزونده بود. خلاصه بعد از چند وقت حدوده 13-12 روز پیش دوباره پیامک داد که لطفا با من تماس بگیرد منم دوباره محلش نذاشتنم که بعد از حدود 30 دقیقه خودش زنگ زد. راستش میخواستم جواب ندم ولی یه حس خواص شاید به خاطر گذشته ایی که داشتیم شاید به خاطر علاقه ایی که بهش داشتم  نمیدونم...خلاصه جواب دادم، با کمال پرویی به راحتی سلام و علیک کرد و عید رو تبریک گفت منم خیلی سرد جوابشو دادم  بعد از یه کم احوالپرسی گفت میخوام ببینمت و باهات از نزدیک حرف بزنم منم بهش گفتم که نمیخوام ببینمش و دیگه هم نمیخوام صداش رو بشنوم و گوشی رو قطع کردم. ولی اون ول کن نبود انقدر پاپیچم شد تا اینکه بالاخره 3 روز پیش اومد دم در خونه یعنی سر کوچمون جلوم رو گرفت و شروع کرد با من حرف زدن ابراز پشیمونی کردن و خلاصه به نوعی به چیز خوردن افتادن و خواست که دوباره با من رابطه بر قرار کنه ولی من قبول نکردم.
 الان دیگه داره کلافم میکنه انقدر توگوشم خونده که احساس میکنم که دوباره دارم خر میشم ادعا میکنه که من و هنوزم دوست داره و اون کارش فقط یه اشتباه بوده.

به خدا این مذکر جماعت البته بعضی هاشون خیلی پرو ان حالا نمیدونم چیکار کنم به نظرتون چه خاکی به سرم کنم تمام ریتم زندیگم رو ریخته بهم تازه داشتم به یه کم آرامش میرسیدما، خدا بگم که چیکارش کنه...

پایدار و سلامت باشد

+نوشته شده در 88/01/18ساعت11:21توسط ساحل | |