تبليغاتX
دوست جون - سلللللللاااااااااااااااام...

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

به رویه ماه همتون. خوبید؟

انقدر دلم براتون تنگ شده بود که نمیتونید باور کنید٬ دلم برایه تک تکتون تنگ شده برای این محیط تنگ شده بود٬ برای نوشتن تنگ شده بود٬ برای درد دل کردن با شما تنگ شده بود...

ولی انقدر درگیر درس و دانشگاه بودم که به خدا وقت هیچ کاری نداشتم تازه الانم که یه چند وقتیه یه کم سرم خلوت شده و وقت آزاد پیدا کردم وقتم شده مال یه نفره دیگه... اگه حدس زدید... یه راهنمایی میکنم باید بهم تبریک بگین!!!

 تونستید حدس بزنید یا نه...

آره درسته من دارم ازدواج میکنم!!!!!!!!!!!

الان نامزدیم. انقدر دوسش دارم که نگو  هیچ کس رو تا حالا انقدر دوست نداشتم و به هیچ کس انقدر وابسته نشده بودم... بگذریم    

 حالا خودمونیم ها دلم خیلی براتون تنگ شده بود٬ با اینکه نمیتونستم بنویسم ولی همیشه درباره وبلاگم با نامزد جونم صحبت میکردم انقدر گفتم که اونم تصمیم گرفت که یه وبلاگ بزنه٬ کارایه اولیش رو خودم براش انجام دادم و حالا نامزد جونم یه وبلاگ کوچولو(البته فعلا کوچولو) داره .

جون من برید یه سری به وبلاگش بزنید و آبرویه من رو بخرید انقدر ازتون تعریف کردم  تو رو خدا آبرویه من رو نبرید.

 انشاالله از دفعات بعد و در پست هایه بعدی میخوام از خاطرات دانشکده که کمتر از یک رومان نیست براتون بنویسم...

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: راستی توضیح بغل وبلاگ رو عوض کردم این جدیدرو بخونید حتما! 

+نوشته شده در 85/03/23ساعت22:36توسط ساحل | |