تبليغاتX
دوست جون - خبر بد...یا شایدم خوب...

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

من هم ناراحنم هم خوشحال...؟ حتما میگید مگه میشه دوباره این دختره زده به سرش...اما باور کنین اینجورییم.

اول بزارین دلیل خوشحالیم رو بگم من احتمالا اگر خدا بخواد شنبه میخوام برم برایه اسم نویسی دانشگاه اونم کجا یزد٬ رشته ایی که همیشه عاشقش بودم "کارگردانی" از این جهت خیلی خیلی خوشحالم چون بالاخره به اوت چیزی که میخواستم رسیدم.

اما ناراحتم که با رفتنم چه طوری این وبلاگ رو به روز کنم. اونجا دسترسی به کامپیوتر ندارم یعنی کامپیوتر شخصی. فقط مگه از طریق کافی نت. اما من دوست دارم تویه خونه خودم و با خیال راحت بتونم بنویسم. خیلی ناراحنم میترسم نتونم دیگه بنویسم و دوستهایه خوبی مثل شما رو از دست بدم... باور کنین وقتی خبر قبولیم رو دادن خیلی خوشحالم شدم اما بعدش که راجب این وبلاگ فکر کردم انقدر دلم گرفت که نگو خلاصه ناراحنم دیگه.

راستی تو قسمت نظر سنجی بیشتر درصد ماله گزینه افتضاح است ٬ انگار هیچ کس اینجا رو دوست نداره حالا همه میگن همون بهتر که داره میره...

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: بابا یه سر به داداش شهاب من هم بزنید٬ آبرویه ما رو بخرید جلوش ضایع شدم.

+نوشته شده در 84/12/03ساعت0:0توسط ساحل | |