|
سلام تا به حال شده اتفاقی براتون بیفته که اصلا به هیچ وجه منتظرش نبودین و یا حتی احتمالشم نمیدادین...؟ شب چهارشنبه بود و من با خیال راحت پشت کامپیوتر نشسته ودم و مشغول تایپ مطلب جدید برای وبلاگم بودم که یه هو صدایه بابام رو از تویه آشپزخونه شنیدم که اسم مامان جونی رو داد میزنه و فقط میگه:"بدووووووووووو...بدووووووو..." منم مثل همیشه خشکم زده بود و فقط نگاه میکردم. مامان جونی کنار بابام رفت٬ به بابام نگاه کردم که دیدم با دستش جلویه یه چیزی رو گرفته و فقط اسم مامان جونی رو صدا میزنه و بعد صدایه جیغ مامان جونی رو شنیدم...یه لحظه به خودم اومدم از سر جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم که دیدم بله...بابام اومده شیر ظرف شویی که چکه میکنه رو درست کنه که شیر در رفته و آب همین جور با فشار داره از شیر بیرون میاد اونم چی آب داغ...بیچاره بابام هم میخواست با دست جلویه فشار آب رو بگیره و دستش رو محکم رویه لوله گذاشته بود. مامان جونی هم با جیغ میگفت:"ولش کن .... دستت رو بردار.... اشکال نداره...دست سوخت..."بابام دسش رو از رویه شیر برداشت اما تا دید آب چه طوری داره یه زندگی مامان جونی میپاشه دستش روجلویه فشار آب گرفت بالاخرع با جیغ هایه من و مامان جونی دستش رو از روی شیر برداشت خواست از آشپزخونه بیرون بیاد که بره و شیر فلکه اصلی آب رو ببنده اما به خاطر اینکه کف پاش خیس بود و آشپزخوهه هم سنگ...گرومپییییییییی خورد زمین...یه لحظه فکر کردم دست و پایه بابام خورد شد(البته دور از جونش) مامان جونی جیغ کشید و من هم بلند گفت یا علی...بیچاره بابام به خاطر اینکه ما نترسیم از جاش بلند شد و گفت:"هیچی نشد..." و با عجله از در خونه بیرون رفت تا شیر فلکه اصلی آب روببنده. حالا جالب اینجاست که خوهه ما طبقه سومه شما حساب کنید باباه بیچاره م چه طوری این همه پله رو دویده پایین. شیر فلکه که بسته شد فواره آب هم قطع شد و حالاما موندیم و یه آشپزخونه پر از آب داغ ... تا بابام بیاد بالا فرش رو جمع کردیم و بردیم تو بالکن. زمانی که بابام اومد بالا مامان جونی خواست به دستش کرم سوختگی بزنه٬ من تا نگاه به دست بابام کردم سرم شروع کرد به گیج رفتن. شما فکر کنید دستی که با فشار آب داغ بسوزه چی میشه. تنها حرفی که تونستم بزنم به مامان جونی بود که گفتم:"ببرش بیمارستان..."تمام کف دست بابام همراه با انگشتهاش سوخته بود...نفهمیدم که اونها چه طوری لباس پوشیدن و رفتن تنها کاری که کردم ابن بود که ۲ تا قرص آرام بخش خوردم و رفتم رویه تختم دراز کشیدم...چشمام رو که باز کردم دیدم حدود نیم ساعت میشه که رفتن زنگ زدم به مامان جونی که گفت داره دست بابام رو باندپیچی میکنن. دوباره چشمام روبستم و با زنگ اف اف به خودم اومدم و در رو براشون باز کردم...زمانی که دست بابام رو باند پیچی دیدم دوباره سرم گیج رفت و حالم بد شد.اون شب حال همون خیلی بد بدود٬آتنا که یه گوشه دراز کشیده بود . حرف نمیزد٬بابام هم بیچاره از درد فقط هی رنگ عوض میکرد٬ منم که عین دیوونه ها از اظطراب فقط راه میرفتم٬ این وسط فقط مامان جونی بیچاره بود که مثل همیشه مجبور بود حفظ ظاهر کنه و همه روسرگرم. مامان جونی میگه"ما انقدر بیظرفیتم که تحمل هیچ مشکل و یا سختی رو نداریم" خلاصه اون شب خیلی سخت گذشت خیلی... شب که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم که آدم حتی از ۱ ثانیه دیگه خودش هم خبر نداره ونمیدونه چی میشه٬ پس چه خوب میشه طوری زندگی کنیم که اگر برامون اتفاقی افتاد حسرت لحظه هایی رو که از دست دادیم نخوریم پایدار و سلامت باشید پی نوشت:تو رو خدا تو نظر سنجی نظر بزارید میخوام بدونم نظرتون چیه؟
|
About![]()
من دختری هستم از جنس تنهایی و شکست
Home
|