تبليغاتX
دوست جون

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

امروز همه از چهاشنبه سوری مینویسن فکر کنم اگر من بخوام از چیز دیگه بنویسم همتون فحشم بدین

اما راستش روبخوایین الان ساعت۱۸.۳۰ است و من هنوز به جشن چارشنبه سوری نائل نشده ام(چه ادبی شد)

ولی امسال که تو شهر ما خبری از این چهارشنبه سوری نیست٬ پارسال این موقع از صدای توپ و ترقه آرامش نداشتیم اما امسال سکوت بدی تو شهره...

یه چیزی بگم باورتون میشه بهم نخندینا من اصلا یادم رفته بود که امروز چهار شنبه سوریه البته طرز صحیح این لغت بیگانه چهارشنبه آخر سال است(دیدین هی تلویزیون میگه چهارشنبه آخر سال)(لطفا بقیه چهار شنبه سوری ها را چهارشنبه آخر سال بخوانید) آخه همه جا زیادی ساکته٬ شایدم علتش بگیرو ببندها ببخشید اقدامات نیروها زحمت کش پلیسه

خلاصه ما که داریم میریم بیرون اگه از دست این نیروهای زحمت کش جان سالم به در بردیم فردا آخرین پست سال ۸۷ را میذارم

پایدار وسلامت باشد 

 

+نوشته شده در 87/12/27ساعت19:0توسط ساحل | |

سلام

به به عید و بوی سال نو مردم در حال خرید و لباس و نو عیدی...
من که هیچ کدوم از اینا رو امسال نمی بینم شما می بیننین...؟

با اجازتون امسال هر چی بازار رفتم و گشتم دیدم که نخیر خبری نیست شهر شلوغه و جمعیت تو هم وول میخورن اما مغازه دارها مکس های طفل معصومو میپرونن

خلاصه ما امسال به هر کی گفتیم چه خبر چی خریدی؟ با لحن تلبکارانه گفت:

برو بابا دلت خوشه ها با کدوم پول...

آخه من چی کاره بیدم چرا با من دعوا میکنن

امسال که سال خوبی نبود خدا کنه سال جدید خوب باشه گاو شیردهی نسیبمان شود انشاالله

پایدار و موفق باشین

+نوشته شده در 87/12/25ساعت20:3توسط ساحل | |

سلام

فکر کنم تمام اونایی که وب منو میخونن میدونن که من از اون فمنیست های دو آتیشه هستم که شاید عضو جای خاصی نباشم اما همیشه و همه جا سعی کردم که به حق از این قشر زجر کشیده جامعه دفاع کنم.

من همیشه با این که دختر بودم سعی کردم حق خودم رو تو خانواده بگیرم،جوری که همیشه بابا جونی بهم میگه"تو اشتباهی دختر شدی" هر چند که این حرف هم خودش به نوعی توهین به یه زنه، ولی خوب بازم تویه خانواده های ایرانی نعمتیه.

من تویه خانواده امروزی و روشنفکر ولی ایرانی به دنیا اومدم،با تمام روشن فکریشون ولی باز هم ایرانین و عقاید خودشون رو دارن. تا بچه بودم که چیزی نمیفهمیدم اما تقریبا از زمانی که یه چیزی سرم شد(برای من 14سالگی)تویه خونه شروع به مخالفت با هر چیزی کردم

-من میخوام تنهایی برم مسافرت..

-تو بیجا میکنه

-من میخوام با دوستام برم مسافرت

-حرف نزن فقط همین مونده

-چرا نمیتونم با دوستم برم سفر

-چون تو دختری

-میخوام تنها برم سینما

-نمیشه

-و...

همیشه با سوالام اعصاب همه رو خورد میکردم.چرا زن یه شوهر مرد 4 تا زن؟،چرا زن حجاب و مرد آزادی، چرا زن بکارت و مرد...؟،چرا زن اجازه و مرد صاحب اختیار؟و...

خلاصه و 2 سال گذشت و من رسیدم به انتخاب رشته هر کس یه چیزی میگفت بابا جونی میگفت ریاضی، مامان جونی میگفت گرافیک اما من یه پا ایستادم و گفتم سینما!!!

از اون به بعد جنگ من با خانوادم به صورت علنی اعلام شد از اون موقع تا الان در حال جنگیدنم، جنگیدن به خاطر هر چیزی، درس خوندن،دانشگاه قبول شده،کار کردن، رفت و آمده با همکارام و هر چیزی که شما فکر کنین.خیلی ها که از دور شاهد این چند چند ساله هستن بهم آفرین میگن و خیلی ها به خاطر موقعیت هایی که الان دارم به حالم قبطه میخورن،آخه من به نسبت تمام هم سن و سال های اطرافم آزادی بیشتری دارم که اونم خیلی خیلی سخت به دست آوردم.

ولی الان چند وقتیه که دیگه توان جنگیدن ندارم دیگه واقعا بریدم و نمیدونم چیکار کنم، خودم و ول کردم و دیگه واسه به دست آوردن هیچ چیز تلاش نمیکنم، یعنی میخوام ولی دیگه نمیتونم، اگر کوچکترین بحثی تو خونه به خاطر سر کار رفتنم پیش بیاد زود کنار میکشم و ادامه نمیدم در صورتی که قبلا انقدر بحث میکردم تا به جایی که دلم میخواست برسم.خلاصه اینکه خیلی خسته شدم.نا گفته نمونه که خانواده خیلی از این موضوع خوشحالن و فکر میکنن من سر عقل اومدم...

چند روز پیش داشتم کتاب شعر هام و مرتب میکردم که یک دفعه به این شعر برخوردم و حسابی دردم و تازه کرد و باعث شد که باهاتون درد و دل کنم بخونید و  احساستون رو به من بگید:

 

زن عشق میکارد و کینه درو میکند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4همسر هستی..

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان که بخوای بلطف قانون گذار میتونی ازدواج کنی...

در مبحسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی...

او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی...

او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان می بینی...

او مادر میشود و همه جا میپرسند،نام پدر...

و او هر روز متولد میشود،عاشق میشود،مادر میشود،پیر میشود و میمیرد...

و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند، چرا که در چین و چروک شیار های صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بر باد رفته اش را میبیند و در قدم های لرزان مردش،گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یادش می آورد که تهی از دل بوده و فقط رفتن را در دل او زنده میکند...

و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد....

دکتر علی شریعتی

پایدار و سلامت باشد

+نوشته شده در 87/12/14ساعت18:22توسط ساحل | |

سلام

خوبین؟ دلم حسابی براتون تنگ شده بود.از تاخیرم واقعا عذر خواهی میکنم(چقدر مودب شدم). آخه رفته بودم مسافرت و دسترسی به اینترنت نداشتم.فکر نکنین که به یکی از دهات های اطراف رفته بودم٬ نه من رفته بودم یزد.
وایییییییییی جاتون خالی انقدر خوش گذشت که نگو دوباره تمام دوستان قدیمی مو دیدم حسابی دلم واسشون تنگ شده بود مخصوصا واسه عشقم الهه جان.البته فکر بد در مورد ما نکنین ما فقط دوستان صمیمی هستیم همین.
رفتنش خوب بود با کلی احساس قشنگ اما.......امان از برگشتنش انقدر گریه کردم و اشک ریختم که تا ۲۴ساعت چشمام باز نمیشد.تازه الانم که رفتم دکتر گفت چشمات مریض شدن و کلی دارو نوشته الانم به خدا به زور چشمهام رو باز نگه داشتم
خلاصه سفر خوبی بود٬جدا شدن خیلی سخته خیلی از وقتی اومدم دارم دق میکنم همتون واسم دعا کنید

پایدار و سلامت باشد

+نوشته شده در 87/12/07ساعت11:50توسط ساحل | |