تبليغاتX
دوست جون

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

من جز آدم هایی هستم که دوست دارن از گذشتشون فرار کنن.

وقتی بعد از ۲ سال کاملا اتفاقی سر از وبلاگم درآوردم گذشته ایی که این همه مدت سعی میکردم ازش فرار کنم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت.درست مثل اینکه دستی نامرئی همه اون چیزی که سعی میکردم ازش فرار کنم رو به زور جلوی چشمام میکشید.

با خوندن پست های قبلی ام احساس کردم که

 چقدر بچه بودم

چقدر آرامش داشتم

چقدر خوشبخت بودم

چقدر پاک بودم

چقدر آزاد بودم

چقدر کوته فکر بودم

و اینکه چقدر موقعیت های خوب زندگیم رو به خاطر کسی که ارزشش رو نداشت از دست دادم

این فکر ها آتیشم میزد از درون داشتم ذوب میشدم بنابرین تصمیم گرفتم که این وبلاگ و حذفش کنم اما وقتی یه کم فکر کردم دیدم که من چرا باید از گذشته فرار کنم گذشته آدم چه خوب چه بد باید بهش افتخار کنه

 برای همین تصمیم گرفتم که دوباره از نو توی همین وبلاگ شروع به نوشتن کنم  دوباره بنویسم شاید به آرامش اون موقع ام برسم  

پایدار و موفق باشید

+نوشته شده در 87/10/29ساعت20:51توسط ساحل | |