تبليغاتX
دوست جون

دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ سرمانخوردید؟ زمین نخوردید؟ مسموم نشدید؟                              

خوب الاهی شکر. این روزا آدم انقدر خبر های بد میشنوه که اگر از قضا یکی حالش خوب باشه بیش از اندازه خوشحال میشه!!!!

خلاصه اینکه روزگار بدی ست نازنین دوست عزیزمون در وبلاگ وفادار دل شکسته گفته :"سهراب میگه تا شقایق هست زندگی باید کرد پس روزی که شقایق نباشه چی؟" راستش این جمله خیلی روی من اثر گذاشت یعنی بیش از اندازه . خیلی بهش فکر کردم و آخر کار هم به هیچی نرسیدم. ای بابا میخواستم در مورد یه چیز دیگه صحبت کنم ببین به کجا رسیدم.

راستش میخواستم از کلاس سفالگری رفتن خودم بگم . آخه نه اینکه من خیلی اهل هنرم(به خدا راست میگم) اگر توی رشته هنری دست نبرده باشم احساس عذاب وجدان میکنم برای همینم رفتم کلاس سفالگری اسم نوشتم(آخر ترم دانشگاه از بهمن شروع میشه).فقط این کلاس یه عیب بزرگ داره  عیبش اینه که شروع کلاس ساعت۹صبح هست.                         

نمی دونید برای آدمی مثل من که خوابش صبح رو با هیچ چیز عوض نمیکنه چقدر سخته صبح زود بیدار شدن( آخه ۹ صبح برای من مثل ۵ صبح هستش). روز اول که اصلا از خواب بیدار نشدم و زمانی که چشمام رو باز کردم ساعت ۱۲ بود و کلاس اون روز پررررررررررررر.              

تصمیم گرفتم که حتما فردا صبح برم ساعت ۲ رفتم تو رختخواب که به خیال خودم زود بخوابم(ساعت ۲ برای من سره شبه). اما مگه خوابم برد. هی از این دنده به اون دنده شدم دیدم نه خواب انگار که امشب بر من حرام است. رفتم از توی کتابخونم کتا ب مورد علاقم رو آوردم. "سنفونی مردگان از عباس معروفی" . من انقدر این کتاب رو خوندم که حسابش از دستم در رفته . نمی دونم ۴۰ بار شایدم ۵۰ بار . با  این حال هنوزم وقتی به کتاب های کتاب خونم نگاه مبکنم فقط کشش برای خوندن این کتاب دارم.                                                                      خلاصه کتا ب رو  آوردم تو رختخواب شروع کردم به خوندن. من زمان خوندن این کتاب انقدر محوش میشوم که زمان از دستم میره. همینجور که داشتم کتاب میخوندم دیدم اتاق داره روشن میشه اهمیت ندادم گفتم شاید نور مهتابه . یه لحظه چشمم به ساعت افتاد.............. وای نزدیک بود از ناراحتی سکته کنم ساعت ۸ صبح بود.

 دیم خوابیدن فایده نداره . بلند شدم لباس عوض کردم و رفتم سر کلاس. اما چه کلاس رفتنی نصفش رو خواب بودم. ساعت ۱۲ خسته و کوفته در حالی که هیچی از کلاس نفهمیدم برگشتم خونه . از دیشب هیچی نخورده بودم و دلم ضعف میرفت و لی انقدر خسته بودم که فقط رفتم خوابیدم تا ساعت ۸ شب . بیدار که شدم صبحونه ناهارو شام رو با هم خوردم. شب نزدیکی های ساعت ۱ با نصف دیازپام خودم رو خوابوندم. صبح با صدای مامانم از خواب بیدار شدم ساعت ۸:۳۰ بود درست مثل یه بچه خوب آماده شدم و رفتم کلاس و اون روز سر حال بودم و درس رو یاد گرفتم. خلاصه پس نتیجه میگیریم که :

  1. اونهایی که مثل من شب و روزشون رو قاطی کردن هیچ وقت کلاس صبح اسم ننویسن.
  2. کتاب هایی رو که خیلی دوست دارین زمانی که میخوایین خودتون رو خواب کنین نخونین
  3. خدا پدر و مادر مخطرع دیازپام رو بیامرزه.

پاینده و سلامت باشید

پی نوشت: جواب معما رو آرمان عزیز داده و نسم عزیز هم میگه اون رو حل کرده اگر کسی جواب رو پیدا کرده به ایمیل آدرس من که کنار صفحه است بفرسته. و گرنه جایزه رو از طریق قرعه کشی به یکی از این دو نفر میدم. هر کس جواب رو پیدا کرد همراه با راه حل آن به ایمیل من بفرسته. نسیم جان شما هم به ایمیل من بفرست.تا ۸ بهمن فرست دارید.ممنون

+نوشته شده در 84/10/25ساعت17:46توسط ساحل | |

سلام

من در قسمت نظر خواهی کامنتی از احمد عزیز دریافت کردم که نوشته بود که کمی عشقولانه تر بنویسم.

راستش من عاشق شدم و عاشق هم هستم اما به نظر من درست نیست که غم و رنجی رو که خودم  تحمل میکنم برای شما هم بیارم . البته دوست دارم که درد دل کنم اما نمیدونم کار درستی هست یا نه؟ شاید اون اتفاقی به وبلاگ من بیاد و داستان رو بخونه . نمیدونم خوشحال میشه یا ناراحت.

ولی دوست دارم بدونم نظر شما چی هست آیا دوست دارین که در پست هام از داستان عشقی خودم هم بنویسم یا نه؟ خواهش میکنم من رو از نظرات خودتون مطلع کنین. من منتظر هستم.

پاینده و سلامت باشید 

پی نوشت:منتظر جواب معما انیشتین نیز هستم.

+نوشته شده در 84/10/23ساعت2:39توسط ساحل | |

سلام

راستش من چند وقت پیش به این سایت رفتم و با معمای جالبی بر خورد کردم که مربوط به آلبرت انیشتین بود . جالبی این معما در این بود که در تو ضیح آن این مطلب را نوشته بودند:

آلبرت انیشتین ای معما را در قرن نونزدهم میلادی نوشت. به گفته وی ۹۸ درصد از مردم جهان نمیتوانند این معما را حل کنند.

این مطلب به نظرم خیلی جالب آمد و با کمک داداش شهاب شروع به حل معما کردیم و تا حدودی جواب آن را پیدا کردیم. بعد از این ماجرا من تصمیم گرفتم که این معما را در وبلاگم قرار دهم و برای آن جایزه کوچکی نیز تهیه کنم. فقط مشکلی که هست اینه که اولا این جایزه رو فقط به افرادی که در ایران هستند میتونم برسونم و دوما این که این معما کاملا از راه منطقی حل میشه و کسی که جواب رو پیدا میکنه باید طریقه حل اون رو هم برای من میل کنه. در صورت پیدا شدن بیش از یک جواب درست از بین اونها قرعه کشی میکنم و به برنده جایزه میدم . معما به این صورت است:

هیچگونه کلک و حقه ای در این مسئله وجود ندارد و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند.

  1. در خیابانی ۵ خانه در ۵ رنگ متفاوت وجود دارد.
  2. در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
  3. این ۵ صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند .
  4. در این خانه ها هر کدام سیگار متفاوتی می کشند.
  5. در این ۵ خانه هر کدام حیوان خانگی متفاوتی نگهداری می کنند.

معما:کدامیک از آنها در خانه ماهی نگه میدارد؟

راهنمایی:

  1. کبوتر در خانه قرمز زندگی میکند.
  2. مرد سوئدی یک سگ دارد.
  3. مرد دانمارکی چای مینوشد.
  4. خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
  5. صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
  6. شخصی که سیگار pall mall می کشد پرنده پرورش میدهد.
  7. صاحب خانه زرد سیگار dunhill می کشد.
  8. مردی که در خانه وسطی زندگی میکند شیر مینوشد.
  9. مرد نوروژی در اولین خانه زندگی می کند.
  10. مردی که سیگار blends می کشد در کنار مردی که گربه نگهداری می کند زندگی می کند.
  11. مردی که اسب نگهداری میکنددر  کنار مردی که سیگار dunhill می کشد زندگی میکند.
  12. مردی که سیگارblue master می کشد آبجو می نوشد.
  13. مرد آلمانی سیگار prince می کشد.
  14. مرد نوروژی کنار خانه آبی زندگی میکند.
  15. مردی که سیگار blends می کشد همسایه ای دارد که آب مینوشد.

این مساله آلبرت انیشتین بود. امیدوارم که بتونید اون رو حل کنید و ثابت کنید که ایرانی ها جزء اون ۲ درصد هستند. بی صبرانه منتظر جواب های شما هستم .

پاینده و موفق باشید

پی نوشت:مطمئن باشید که جایزه سر کاری نیست اگه جواب درست رو همراه با راه حل به من بدید.

 

+نوشته شده در 84/10/22ساعت21:11توسط ساحل | |

سلام

ممنون از همه کسانی که به وبلاگ من سرزدن و ممنون از همه اونهایی که برای من کامنت گذاشتن هر چند که کامنت بعضی ها فقط یک"مرسی"بود. با این حال همین ها هم برای من که به تازگی شروع به نوشتن کردن دلگرمی بزرگی است.از همتون ممنونم.

در اولین پست هم گفتم که من حدود دو سال هست که با دنیای وبلاگ نویسها آشنا شدم. اما از زمانی که وبلاگرهایی مثل راوی عزیزم که وبلاگ آونگ های خاطره های ما و پانته آ عزیز که وبلاگ غربتستان را مینویسند آشنا شدم تصمیم گرفتم که من هم وبلاگی داشته باشم. اما این تصمیم حدود یک سال طول کشید تا عملی شود . به علت اینکه من باید این توان رو در خودم میدیدم که بتونم یه وبلاگ بنویسم. شاید از نظر خیلی ها این وبلاگ بیننده آنچنانی نداشته باشد اما برای من از ارزش زیادی برخوردار است و تا روزی که بتوانم سعی دارم که بنویسم.

اما نمیدانم چرا بعضی ها سعی میکنن که این دنیای مجازی رو که از نظر من خیلی هم زیباست خراب کنن. درست مثل این تلویزیون هایه سیاسی که اولش چقدر خوب بودن اما با اومدن تلویزیون های سیاسی سوء استفاده گر همه چیز خراب شد. روی سخن من با کسانی است که از طرف دیگران و به اسم دیگران برای من کامنت میگذارن.درچهارمین نظر خواهی من یه کامنت از آونگ های خاطره های مادریافت کردم که زیاد جالب نبود و اصلا با روحیات نویسنده این وبلاگ (راوی عزیز )جور در نمی آمد . ولی من هر چه از طریق میل با راوی تماس گرفتم جوابی دریافت نکردم.

حالا می خواهم بگم که اگر این پست واقعا ازطرف راوی بوده من انقدر نوشته های این عزیز رو دوست دارم که این کامنت هم با جان و دل قبول میکنم . با اینکه واقعا ناراحت شدم چون یک همچین انتظاری از راوی نداشتم و بعد از خوندن این کامنت تا شب سر درد داشتم.

اما اگر این کامنت رو کسه دیگه به اسم راوی گذاشته که بار اولشم نیست باید بگم که هیچ کاری پیش نمی بره.

و از نویسنده آونگ خاطره های ما را وی عزیز میخوام  که سریع جواب این پرسش من رو بدن و باید بگم که راوی جان انقدر شما رو دوست دارم که این چیزها نمیتونه من رو عوض کنه.حتی اگر شما واقعا این رو نوشته باشی.

پاینده و سلامت باشید

+نوشته شده در 84/10/22ساعت14:39توسط ساحل | |

سلام

ادامه داستان من اگه دوست داشتین بخونین:

من و سارا ( خواهر بزرگه) تصمیم گرفتیم کیک رو درست کنیم. از اونجایی که از هنر شیرینی پزی و کیک پزی اطلا عی نداریم از پودر های آماده در بازار استفاده کردیم .

مواد کیک آماده شده بود و حالا باید فر رو برای دفعه اول روشن میکردیم . تازه کی می خواست فر رو روشن کنه...سارا که خیلی ترسو هستش. در فرو باز کردیم خیلی سفت بود ُنگاه کردیم دیدیمانگار که سینی فر که باید روی شعله زیری قرار بگیره یه مقدار کجه.  یه کمی که بهش دست زد دیدیم ای داد بیداد...سینی فر از داخل کارخونه اصلا سفت نشده و کاملا لغ است خلاصه مهندسی بازی منم گل کرد و رفتم یه پیچ گوشتی اوردم و سینی فر رو محکم کردم اونم با چه بدبختی انگار که سینی فر برای فر بزرگ بود. سینی رو که سفت کردم فر رو روشن کردم و کیک رو توش گذاشتیم و به خیال خودمون که همه چی آمادست نشستیم به حرف زدن.

دادش شهاب(شوهر خواهرم) اومد گفت که از گاز بوی سوختگی میاد. من و سارا هم با خیال راحت گفتیم:مال این است که گاز رو دفعه اول روشن کردیم بویه رنگه . داداش شهاب بیچاره هی رفت و اومد و گفت بابا بوی سوختگی میاد و لی از اون جایی کخ من و سارا لج بازیم هی حرف خودمون رو میزدیم. تا این که سارا رفت توی آشپزخونه و گفت: ساحل بیا واقعا انگار داره یه چیزی میسوزه؟ من رفتم تو آشپزخونه و دیدم داره از زیر فر دود برون نیاد. قسمت گرم کن فر رو باز کردم و دیدم بله................یادمون رفته که قسمت گرم کن فر رو خالی کنیم و هر چی که اون تو بوده آتیش گرفته . و به این دلیل که ما خانوم ها در این جور مواقع یا جیغ میزنیم یا غش میکنیم بیچاره داداش شهاب رو فرستادیم جلو که اون همه وسیله رو از تو فر در بیاره. وسیله ها رو با آتیش پرت کرد تو ظرفشویی ما هم آب رو روشون باز کردیم که شعله های آتیش خاموش بشه . شعله ها رو که خاموش کردیم در حال تمیز کن و جمع و جور کردن دنبال یه کسی میگشتیم که گناه رو گردنش بندازیم.

من:آخه نمیدونم به مامان بگو جایه این وسیله ها تو فره؟

سارا:همین بگو.. آخه مامان عادت نداشت که وسیله تو فر بذاره.

داداش شهاب:من هی بهتون میگم بوی سوختگی میاد اما کو گوش شنوا

سارا:تقصیر تو هم هست شهاب وقتی میبینی بوی سوختگی میاد خوب یه نگاهی مینداختی.

خلاصه با بدبختی آشپزخونه رو تمیز کردیم و کیک هم آماده شد و منتظر مامان جونی شدیم .  وقتی اومد خونه وسلام کرد بیچاره گفت:چیزی سوزوندین بوی سوختگی میاد؟

من وسارا داداش شهاب هم با کمال پورویی(دور از جون شما) گفتیم :نه!!!!

خلاصه کیک رو آوردیم و خوردیم از قضا خیلی هم خوشمزه شده بود. بعد از خوزدن کیک جریان روبرای مامان جونی تعریف مردیم. انقدر بهمون خندید که نگو.

حالا باید نتیجه بگیریم که :

۱-گاز ایرانی نخریم(حتی برای ۱سال) چون به درد هیچی نمیخوره.                                       

۲-حتما موقع کیک پختن گاز رو خوب بگردین تا چیزی توش نباشه.

۳- از پودر کیک آماده رشد استفاده کنید که واقعا خوشمزست.

پایدا و سلامت باشید

+نوشته شده در 84/10/22ساعت2:42توسط ساحل | |

سلام

اولا عید قربان رو به تمام مسلمون های دنیا تبریک میگم.

خب این از تبریک. میخواستم یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم که از نظر خودم خیلی جالب بود.

چند وقت پیش گاز ما خودکشی کرد. بیچاره از بس که قدیمی بود خودش دیگه از دست خودش خسته شد و خودشو راحت کرد.

خودکشی گاز بینوا به این صورت بود که یه هو در فر خودش رو ول کرد و پوق...... ما همه دویدیم توی آشپزخونه و دیدیم ...بله گاز بیچاره خودکشی کرد. خلاصه ما هم اجساد باقی مانده از گاز رو جمع کردیم  و به اونایی که آهن قراضه میخرن فروختیم. مامانی جونم گفت که من سال دیگه از این خونه میخوام برم و حاضر نیستم گاز گرون بخرم و میخوام گازم رو با اون خونم  ست بخرم. خلاصه از اونجایی که حرف خانم ها برو داره و البته همیشه هم حق رو میگن قرار شد که ما واسه این یک سال یه گاز ایرانی(اخه گازهایی ایرانی ارزون تر از خارجی ها هستن) بخریم. ما گاز رو خردیم و چند روز گذشت. دیروز مامانی جونم روزه بود و من تصمیم گرفتم مثل یه دختر خوب براش کیک درست کنم تا بعد از افطار بخوره(آخه مامانی جونم افطار دعوت بود) من و خواهر بزرگم تصمیم گرفتیم که کیک رو درست کنیم ...

 

ادامه داره...

پی نوشت:به خاطر طولانی شدن این پست داستان رو دو قسمت کردم.

 

+نوشته شده در 84/10/21ساعت18:33توسط ساحل | |

سلام

من قبلا یه مقاله ایی رو در وبلاگ راهیان سپیدنوشته بودم که در مورد غیرت و تعصب بیجا بود. راستش خودم از این مقالم خیلی خوشم اومد(از خودم تعریف میکنم ها)و تصمیم گرفتم که این مقله رو در وبلاگ خودم بزارم. البته با اجازه از راوی نازنین و دکتر صیف عزیز. امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی در موردش نظر بدین و بگین شما در مورد غیرت و تعصب بیجا چی فکر میکنید.

 

راستی«غیرت»چیست؟

وقتی به این سایت مراجعه کردم و نوشته هایش را می خوانید متوجه می شوید که در عرصه های فرهنگی با چه مشکلات زیادی روبرو هستیم. متاسفانه این فرهنگ زشت و غلط و این مشکلات فرهنگی در کشور ما به حد زیادی رایج است و لطمه های زیادی که بیشتر آنان جبران ناپذیر است را به زنان در کشور ما وارد کرده است. در فرهنگ ما هر گونه گرفتن حق آزادی از زنان و دختران را عادی تلقی کرده و با توسل به مسائلی چون«غیرت»و «تعصب» میکوشند آن را توجیه نمایند.

آیا کسی می داند معنای حقیقی واژه غیرت چیست؟ در فرهنگ لغت«غیرت» را «حمیت و مردانگی»معنی کرده اند! حالا بماند که معنای «مردانگی» هم چندان روشن نیست. در عمل اما غیرت چیست جز گرفتن حق طبیعی از زنان و دختران که اغلب پدر برادر و یا شوهران آنها این«حق» را به خود می دهند و آن را امری عادی حساب کرده و جز عرف می دانند.

اولین پرسش این است که این«غیرت»به راستی چیست که تنها می تواند «مردانه» باشد؟ به سخن دیگر چرا باید غیرت فقط از طرف مردان به زنان داده شود؟ این جا هم مشاهده می کنیم که حق زن مثل هزاران حق دیگر او نادیده گرفته شده است؟ هر چه که معنای «غیرت» باشد این سوال بجائی است که اگر خوب است پس چرا دو طرفه نیست؟

آیا به راستی می دانیم که تا به حال خون چه تعداد انسان بیگناه به خاطر همین مقوله ای که معنایش هم چندان روشن نیست ریخته شده است؟ در پیوند با همین«مقوله غیرت» آیا می دانیم که چه تعداد دختر جوان در جنوب کشور خودمان به خاطر عدم قبول ازدواج های قومی و قبیله ای به وسیله برادر و یا پدر خود کشته شده اند؟ تازه قباحت کار به حدی است که قاتل با افتخار هم اعلام می کند که کشتم چون غیرت داشتم؟ از سوی دیگر آیا می دانیم که چرا در ایلام آمار خودسوزی بالاست؟ آیا می دانیم که در اهواز پدری دختر خود را فقط به خاطر اینکه فکر کرده بود-بله فقط فکر کرده بود- که دائی دختر به او تجاوز کرده!کشت. اوج فاجعه در این است که بعد از قتل پزشک قانونی اعلام کرد که تجاوزی صورت نگرفته و سوءظن پدر بی پایه و بی اساس بوده است. در اینجا با یک پرسش مهم روبرو هستیم؟

آخر این زمینه فرهنگی است که در آن کسی حق دارد به خاطر فکر و خیالی بی اساس انسانی را بکشد؟

آیا این همه که در گوشه و کنار اتفاق می افتد کافی نیست تا هم چون تلنگری باشد برای ما تا

به خود بیاییم و ببینیم که به  واقع و به راستی در اطرافمان چه می گذرد؟ قربانیان اصلی آنچه در کنارمان می گذرد کیان اند؟ از خود بپرسیم اکنون در هزاره سوم میلادی در این جامعه و فرهنگ چه بلایی بر سر زنان و دخترانمان می آید؟ و چرا؟ و برای مقابله با آن چه باید کرد؟ و یا چه میتوان کرد؟

به گمان من برای این که بتوانیم در این راه قدم برداریم باید به نقد هر آنچه هائی که هست دست بزنیم. باید برای رسیدن به حقیقت درابره همه آن چه هائی که حقیقت می انگاریم شک روا بداریم. هیچ چیز را به عنوان حق مسلم و بحث ناپذیر نپذیریم. و درابره همه باورهای جمعی مان نقاد و پرسشگر باشیم. برای نمونه چرا یک دختر باید قبل از ازدواج به پزشک قانونی مراجعه کند تا برگه صلاحیت دختر بودن خود را بگیرد؟ آخر غزیزان مگر ما در قرون وسطا زندگی میکنیم که این افکار پوسیده را داریم؟ آیا می دانیدتا به حال چند دختر به خاطر همین مسائل دست به خودکشی زده اند؟ آیا می دانید تا کنون چند دختر به خاطر همین مسائل از خانه خود فرار کرده اند؟ چند دختر همین که این جمله را شنیدند-تو دیگر دختر ما نیستی- از کانون خانواده رانده شده اند. ولی سوال این است که چرا؟ در اغلب موارد تنها دلیل موجود این است که پدر و یا برادر خانواده فکر کرده اند که این دختر«آبروی» آنان را برده است! آخر ما تا کی می خواهیم در این باتلا قی که خودمان برای خودمان ساخته ایم دست و پا بزنیم و هر روز بیشتر از دیروز در آن فرو برویم؟ ایا وقت آن نریسیده است که کمی با دقت بیشتر به اطراف خود نگاه کرده ببینیم با خودمان کشورمان فرهنگمان و با نصف جمعیت مان چه می کنیم. باز گفتن حرفهایی که سالیا سال در دل انباشته شده بود کمی سخت است. فقط امیدوارم چون از دل بر آمده بر دل نشیند.

پی نوشت:ببخشید اگر طولانی شد.

+نوشته شده در 84/10/20ساعت2:6توسط ساحل | |

بازم سلام

راستش من از وبلاگ نویسهایی که همیشه مخفی مینویسن و هیچی در مورد خودشون نمیگن خوشم نمی یاد . برای همین هم تصمیم گرفتم تا یه بیوگرافی کامل از خودم براتون بگم.

من ساعت ۱۲ شب ۱۱ آذر سال ۱۳۶۶ به دنیا اومدم . یعنی راستش به زور دنیام اوردن چون نمیخواستم بیام انگار که از اول میدونستم که تواین دنیا هیچ خبری نیست. من یه خواهر دارم که از خودم ۸ سال بزرگتره و ازدواج کرده یه شوهر نازنینم داره که من اندازه برادر نداشتم دوسش دارم یه دختر گلم داره که تمام زندگی منه(همین که عکسش رو گذاشتم). یه خواهر دارم که از خودم ۶ سال کوچیکتره و با اینکه از ۳۶۵ روز سال ۳۶۶ روز با هم دعوا داریم ولی خیلی هم دیگرو دوست داریم. یه مامان مهروبن هم دارم که همیشه سعی میکنه همه رو از خودش راضی نگه داره و خودش رو وقف شوهر و بچه هاش کرده. یه پدر خیلی مهربون و زحمتکش دارم که تمام سعی اش رو کرده تا همیشه خانوادش از همه نظر تامین باشه و همیشه هم موفق بوده با اینکه اخلاق خاصی داره و هیچ وقت بیش از اندازه به بچه هاش نزدیک نمی شه اما هممون میدونیم که چقدر دوسمون داره. خلاصه من خانواده خیلی خوبی دارم و از این نظر کاملا احساس خوشبختی میکنم. از خدا هم ممنونم که یه هم چین خانواده ایی به من داده امیدوارم که همه مثل من خوشبخت باشن.

راستی از نظر شما خوشبخت به چه کسی میگن؟

+نوشته شده در 84/10/19ساعت17:36توسط ساحل | |

سلام

راستش من حدود دو سال میشه که با دنیایه وبلاگ نویسان آشنا شدم. بیشتر آن ها رو هم خوندم بعضی ها رو سرسری خوندم از بعضی ها لذت بدم و برای خوندن بعضی ها لحظه شماری کردم. بعد از مدتی به فکر افتادم که خودم هم وبلاگی داشته باشم حتی اگر کسی جز خودم خوانندش نباشه. من اول از همه باید بگم که نه تا به حال چیزی نوشتم و نه ادعای نویسندگی دارم فقط برای دل خودم مینویسم . خلاصه اگر عیب و ایرادی هم داشت به بزرگی حودتون و کوچیکی من ببخشید.

پاینده و سلامت باشید

پی نوشت: در پست بعدی از خودم بیشتر مینویسم

+نوشته شده در 84/10/19ساعت1:32توسط ساحل | |