تبليغاتX
دوست جون
سلام

نمیدونم میدونید یا نه که برای یک بار دنیا اونجوری که من دوست دارم داره میگذره...؟

نمیدونم میدونید یا نه که از میون آدم ها بالاخره یه آدم با آدمیت پیدا کردم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که آدم ها احتیاج دارن که دوست داشته بشن و دوست داشته باشن...؟

نمیدونم میدونید یا نه که  من یه احساس جدید پیدا کردم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که بالاخره یک نفر پیدا شد که من در زندگیم بیشتر از خودم دوسش داشته باشم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که یه احساس جدید رو دارم تجربه میکنم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که من احساس میکنم که بزرگ شدم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که احساس میکنم که نیمه گمشدم رو پیدا کردم..؟

نمیدونم میدونید یا نه که احساس میکنم که کامل شدم ....؟

نمیدونم میدونید یا نه که من بالاخره در زندگیم به حرف یه نفر گوش کردم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که من بالاخره تویه زندگیم برای یه نفر احساس دلتنگی با عشق کردم...؟

نیمدونم میدونید یا نه که من دارم رو ابر ها پرواز میکنم...؟ 

نمیدونم میدونید یا نه که احساس میکنم که عاشق شدم....؟

راستی این ها رو میدونستید یا نه...؟

پایدار و سلامت باشید

 

+ نوشته شده توسط ساحل در 85/04/01 و ساعت 0:35 |
سلام

به رویه ماه همتون. خوبید؟

انقدر دلم براتون تنگ شده بود که نمیتونید باور کنید٬ دلم برایه تک تکتون تنگ شده برای این محیط تنگ شده بود٬ برای نوشتن تنگ شده بود٬ برای درد دل کردن با شما تنگ شده بود...

ولی انقدر درگیر درس و دانشگاه بودم که به خدا وقت هیچ کاری نداشتم تازه الانم که یه چند وقتیه یه کم سرم خلوت شده و وقت آزاد پیدا کردم وقتم شده مال یه نفره دیگه... اگه حدس زدید... یه راهنمایی میکنم باید بهم تبریک بگین!!!

 تونستید حدس بزنید یا نه...

آره درسته من دارم ازدواج میکنم!!!!!!!!!!!

الان نامزدیم. انقدر دوسش دارم که نگو  هیچ کس رو تا حالا انقدر دوست نداشتم و به هیچ کس انقدر وابسته نشده بودم... بگذریم    

 حالا خودمونیم ها دلم خیلی براتون تنگ شده بود٬ با اینکه نمیتونستم بنویسم ولی همیشه درباره وبلاگم با نامزد جونم صحبت میکردم انقدر گفتم که اونم تصمیم گرفت که یه وبلاگ بزنه٬ کارایه اولیش رو خودم براش انجام دادم و حالا نامزد جونم یه وبلاگ کوچولو(البته فعلا کوچولو) داره .

جون من برید یه سری به وبلاگش بزنید و آبرویه من رو بخرید انقدر ازتون تعریف کردم  تو رو خدا آبرویه من رو نبرید.

 انشاالله از دفعات بعد و در پست هایه بعدی میخوام از خاطرات دانشکده که کمتر از یک رومان نیست براتون بنویسم...

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: راستی توضیح بغل وبلاگ رو عوض کردم این جدیدرو بخونید حتما! 

+ نوشته شده توسط ساحل در 85/03/23 و ساعت 22:36 |
سلام

از وقتي كه دانشگاه قبول شدم٬ همه شروع كردن بهم تبريك گفتن كه آفرين خانوم دانشجو...باعث افتخاري...بهت تبريك ميگم و... من هم به خودم ميباليدم كه بالاخره به خواستم رسيدم٬ و روز به روز بيشتر احساس غرور ميكردم.

زماني كه به يزذ رفتم احساس كردم با همه سنتي بودن و مذهبي بودن شهر٬ دوسش دارم.

روز اولي كه وارد دانشگاه شدم از حس هنري دانشگاه خوشم اومد احساس كردم كه دانشگاهي كه فقط رشته هايه هنري داره حتما با بقيه دانشگاه ها فرق داره...

اما از روز بعد كه يه نفر از حراست دانشگاه جلويه در نشسته بود و جلويه دختر هايه بي چادر رو ميگرفت اما كاري با پسرهايه آستين كوتاه نداشت فهميدم كه درست مثل بقيه دانشگاه هاست و نبايد هيچ انتظاري ازش داشته باشم.

نميدونم از كساني كه اين مطلب رو ميخونن چقدر دانشجو هستن٬ چقدرشون دخترهستن و اين كه چقدرشون تويه دانشگاه يه همچين وضعيتي دارن...

 چرا بايد وضعيت دانشگاه هايه ما اين جوري باشه٬ چرا هميشه و همه جا بايد به شخصيت زن و دختر توهين بشه٬ چرا ما زنها هميشه بايد سكوت كنيم٬ آخه چرا....اونهايي كه ميدونن چرا به من جواب بدن شايد باعث بشه كه خودم رو انقدر اذيت نكنم ٬ شايد تا حدي برام قضيه حل بشه...

پايدار و سلامت باشيد

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/23 و ساعت 12:58 |
سلام

 حتما یه عده از شما میدونید که 8 مارس برابر با 17 اسفندماه روز جهانی زن هست. من به این روز خیلی احترام میزارم به خاطر اینکه تنها روزی هستش که تمام زنها یه دنیا بلند میشن و علیه این همه ظلمی که بهشون میشه شعار میدن. مخصوصا تویه ایران. اصلا تویه ایران انگار زن زندگی نمیکنه. من ندیدم حقوق شهروندی زن اصلا رعایت بشه. البته من دوست ندارم که تویه وبلاگم فیمنیست بازی در بیارم مخصوصا بعد از این همه مدت که آمدم. ولی هر ساله با نزدیک شدن به 8 مارس انگار تمام زخم هایه درونی ام که در تمام سال اذیتم میکرده سر باز میکنه. شاید یه عده علیه من جبهه بگیرن من کاری به اون عده ندارم، حرف خودم رو میزنم حتما اون کسایی که وبلاگ من رو میخونن میدونن که من همیشه حرفم رو میزنم و از هیچ کس نمیترسم. دوست داشتم حتما تویه این پست از کسایی که تهران هستن خواهش کنم که به راهپیمایی 8 مارس برن من که اینجا کاری از دستم بر نمی آید اما شما که میتونید خواهش میکنم کوتاهی نکنن خواهش میکنم .

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: از همه اون کسایی که نظر دادن و من رو شرمنده کردم ممنونم همتون رو دوست دارم.

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/15 و ساعت 15:8 |
سلام

آدم ها گاهی اوقات تویه زندگی شون یه کارهایی انجام میدن که بعد از اون کارشون خیلی منفعت میبرن و تا آخر عمرشون به کاری که کردن افتخار میکنن و همیشه به خوبی و شادی از اون کارشون یاد میکنن. من اون کار رو تویه زندگیم انجام دادم٬ بله... به نظر من اون کار خاص من وبلاگ نویسی بود. کسانی که از اول وبلاگ من رو خوندن میدونن که من اول وبلاگم گفتم" تا من خواستم این وبلاگ رو راه بندارم ۱ سال طول کشید٬ به خاطر اینکه این قدرت رو در خودم نمیدیدم که شروع به نوشتن کنم"وحالا...باید بگم که خیلی پشیمونم٬ خیلی خیلی پشیمونم که چرا این وبلاگ رو زودتر ننوشتم تا دوستان خوبی مثل شما پیدا کنم٬ دوستانی که بدون هیچ چشم داشتی به من محبت میکنن و من لذت میبرم زمانی که نظراتشون رو میخونم. ممنون از تو٬ از تو عزیزی که همین الان داری وبلاگ من رو میخونی همین که میخونی ممنون حتی اگر نظرم ندی.

همتون رودوست دارم٬ تک تکتون رو٬ اگر بخوام اسم بیارم خیلی طولانی میشه و ممکنه برایه بعضی ها هم خسته کننده باشه ولی همتون رو دوست دارم و از این همه لطفی که به من میکنید شرمنده ام.

ببخشید اگر حرف هام بویه خداحافظی میده٬ نمیخوام خداحافظی کنم اما فردا دارم میرم و معلوم نیست که پست بعدی ام کی باشه شاید ۱ هفته دیگه نمیدونم.

از همتون ممنونم هزار بار ممنونم که در طی کردن راه زندگی کمکم کردید. ازتون خیلی درس گرفتم٬ با وبلاگ بعضی هاتون خندیدم و با وبلاگ بعضی هاتون بغض کردم.

همتون رو دوست دارم

پایدار وسلامت باشید

پی نشوت : تورو خدا یه سر به داداش شهاب بزنید آبروم پیشش رفت.

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/08 و ساعت 1:21 |
سلام

این یه پست نیست فقط برایه اطلاع شماست٬ کسانی که قبلا در یاهو خودشون من رو با آیدی zhegol_336 اد کردن یا ایمیل من رو به صورت zhegol_336@yahoo.co.in  دارن باید بگم که ایمیل و آیدی من عوض شده این ایمیل و آیدی جدی من هست امیدوارم که استفاده کنید. sahel_doostjoon  و sahel_doostjoon@yahoo.com

پایدار وسلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/07 و ساعت 1:43 |
سلام

حتما تا به حال این جمله رو شنیدید که میگه " آدم ها با انتخابشون ارزش خودشون رو به دیگران نشون میدن." من واقعا با این جمله موافقم و بهش ایمان کامل دارم.

شب پیش یکی از دوستان نازنینم پیشم بود و ما تا ساعت ۶ صبح با همدیگه صحبت کردیم از هر دری گفتیم از ایمان به خدا٬ از عشق و دوست داشتن٬ از تنفر٬ از مثل ها و حکایت هایه قدیمی٬ از وبلاگ نویس ها و از ارزش آدمی. زمانی که به این جایه صحبتمون رسیدیم این دوست نازنینم همین جمله ایی رو که من بالا نوشتم بهم گفت٬ درست مثل بقیه حرفهاش که من رو به فکر وا میداره این جمله هم من رو به فکر وا داشت.

وقتی راجب این جمله فکر کردم خیلی چیزا دستگیرم شد. مثلا زمانی که من وارد طلا فروشی میشم و یه انگشتر الماس نشان ۲۰ میلیون تومنی انتخاب میکنم و میخرم٬ نشون میدم که من ۲۰ میلیون تومن تویه کیفم دارم٬ اما اگر با همون مقدار پول وارد یه طلا فروشی بشم و یه انگشتر ۱۰۰ هزار تومنی انتخاب کنم و بخرم نشوم دادم که من ۱۰۰ هزار تومن پول دارم دیگه کسی نمیاد کیف من رو بگرده و بگه که نه این خانم ۹۰۰/۱۹دیگه هم تویه کیفش داره ولی نمیخواد خرج کنه.

البته ارزش این مسئله و آدم ها خیلی بیشتر از اینه که من بخوام با پول مقایسه بکنم٬ اما خواستم یه جوری بگم که همه منظورم رو بفهمن.

حالا آیا شما با من موافقید که" هر آدمی با انتخابش شخصیت خودش رو به دیگران ثابت میکنه"؟

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: با پست قبلی خیلی ها فکر کردم من دیگه نمینویسم٬ نه من مینویسم ولی شاید دیگه نتونم مثل همیشه به روز کنم. برای آرمان عزیز هم که پرسیده بود من کی میرم یزد من دوشنبه یعنی ۸ اسفند میرم یزد.

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/05 و ساعت 0:1 |
سلام

من هم ناراحنم هم خوشحال...؟ حتما میگید مگه میشه دوباره این دختره زده به سرش...اما باور کنین اینجورییم.

اول بزارین دلیل خوشحالیم رو بگم من احتمالا اگر خدا بخواد شنبه میخوام برم برایه اسم نویسی دانشگاه اونم کجا یزد٬ رشته ایی که همیشه عاشقش بودم "کارگردانی" از این جهت خیلی خیلی خوشحالم چون بالاخره به اوت چیزی که میخواستم رسیدم.

اما ناراحتم که با رفتنم چه طوری این وبلاگ رو به روز کنم. اونجا دسترسی به کامپیوتر ندارم یعنی کامپیوتر شخصی. فقط مگه از طریق کافی نت. اما من دوست دارم تویه خونه خودم و با خیال راحت بتونم بنویسم. خیلی ناراحنم میترسم نتونم دیگه بنویسم و دوستهایه خوبی مثل شما رو از دست بدم... باور کنین وقتی خبر قبولیم رو دادن خیلی خوشحالم شدم اما بعدش که راجب این وبلاگ فکر کردم انقدر دلم گرفت که نگو خلاصه ناراحنم دیگه.

راستی تو قسمت نظر سنجی بیشتر درصد ماله گزینه افتضاح است ٬ انگار هیچ کس اینجا رو دوست نداره حالا همه میگن همون بهتر که داره میره...

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: بابا یه سر به داداش شهاب من هم بزنید٬ آبرویه ما رو بخرید جلوش ضایع شدم.

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/03 و ساعت 0:0 |
سلام

به همه دوستانه گل و نازنینم. نمیدونم چه طوری میتونم ازتون تشکر کنم٬ با پیام هایه مهر آمیزتون دل من رو شاد کردید مممنون از همتون. من که برای جبران کاری از دستم بر نمی آید فقط میتونم بگم خیلی خیلی دوستون دارم و همتون رو از راه دور میبوسم.

فرستادن این مطلب یه خورده دیر شد از همتون معذرت میخوام. راستش تویه این ۲ روز سر من خیلی شلوغ بود. فقط میرسیدم که نظرات رو بخونم٬ از رویه همتون شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم. اتفاقات زیادی در این ۲ روز برام افتاد اما بیشترشون خیلی خصوصی بودالبته من هیچ چیز رو از این وبلاگ پوشیده نگه نمیدارم اما پیش خودم گفتم "خب شاید کسی دوست نداشته باشه انقدر از زندگی خصوصیم تویه وبلاگ بنویسم". نمیدونم شاید من اشتباه فکر میکنم... اما ابن یکی رو نمیتونم نگم مامان جونی دوباره رفت مسافرت...دوباره من رو تنها گذاشت... انقدر از دستش عصبانی ام که نگو دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار٬ اما میتورسم دردم بگیره

راستی داداش شهاب (شوهر خواهرم) یه وبلاگ زده اسمش هم گذاشته پانیذ اسم خواهر زادم. آخ الهی فداش بشم انقده دلم براش تنگ شده که نگو...

دیشب هم فیلم "سربازهای جمعه" به کارگردانی و نویسندگی" مسعود کیمیایی" رو دیدم٬ درست مثل بقیه فیلم هایه کیمیای محشر بود لذت بردم از دیدن فیلم مخصوصا بازی عالی محمدرضا فرتن٬ مریلا زارعی و اون دختر جدیده فکر میکنم اسمش اندیشه فولادوند باشه٬ اونم محشر بازی کرد البته همشون عالی بازی کردن اما چون من هم فروتن و هم زارعی رو خیلی دوست دارم بازیشون به چشمم اومد

امروز صبح هم رفته بودم دکتر برای ترمیم بینی ام که عمل کردم٬ واییییییییییییی نمیدونید چه قدر درد داشت داشتم از درد میمردم . صدبار زیر دست دکتر به خودم فحش دادم که چرا اومدم برای ترمیم.آخه بینی ام قشنگ شده بود عیبی نداشت دو از جون شما مرض داشتم. بهوش بودم ٬ بدون سر کننده آمپول زد تو دماغم آیییییییییییییییییییییییی... انقدر درد گرفت که نگو بدشم اومده خونه افتادم تو رختخواب تا بعد از ظهر...

میگم این پستم حسابی...تو ...شده ها٬ به بزرگی خودتون ببخسید. آخه خواستم تمام آمار و اطلاعات این دو روزه رو به شما بدم٬ همه رو هم گفتم البته به جزء مورد هایه سانسوری

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/12/01 و ساعت 0:58 |
سلام

تا به حال شده اتفاقی براتون بیفته که اصلا به هیچ وجه منتظرش نبودین و یا حتی احتمالشم نمیدادین...؟

شب چهارشنبه بود و من با خیال راحت پشت کامپیوتر نشسته ودم و مشغول تایپ مطلب جدید برای وبلاگم بودم که یه هو صدایه بابام رو از تویه آشپزخونه شنیدم که اسم مامان جونی رو داد میزنه و فقط میگه:"بدووووووووووو...بدووووووو..." منم مثل همیشه خشکم زده بود و فقط نگاه میکردم. مامان جونی کنار بابام رفت٬ به بابام نگاه کردم که دیدم با دستش جلویه یه چیزی رو گرفته و فقط اسم مامان جونی رو صدا میزنه و بعد صدایه جیغ مامان جونی رو شنیدم...یه لحظه به خودم اومدم از سر جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم که دیدم بله...بابام اومده شیر ظرف شویی که چکه میکنه رو درست کنه که شیر در رفته و آب همین جور با فشار داره از شیر  بیرون میاد اونم چی آب داغ...بیچاره بابام هم میخواست با دست جلویه فشار آب رو بگیره و دستش رو محکم رویه لوله گذاشته بود. مامان جونی هم با جیغ میگفت:"ولش کن .... دستت رو بردار.... اشکال نداره...دست سوخت..."بابام دسش رو از رویه شیر برداشت اما تا دید آب چه طوری داره یه زندگی مامان جونی میپاشه دستش روجلویه فشار آب گرفت بالاخرع با جیغ هایه من و مامان جونی دستش رو از روی شیر برداشت خواست از آشپزخونه بیرون بیاد که بره و شیر فلکه اصلی آب رو ببنده اما به خاطر اینکه کف پاش خیس بود و آشپزخوهه هم سنگ...گرومپییییییییی خورد زمین...یه لحظه فکر کردم دست و پایه بابام خورد شد(البته دور از جونش) مامان جونی جیغ کشید و من هم بلند گفت یا علی...بیچاره بابام به خاطر اینکه ما نترسیم از جاش بلند شد و گفت:"هیچی نشد..." و با عجله از در خونه بیرون رفت تا شیر فلکه اصلی آب روببنده. حالا جالب اینجاست که خوهه ما طبقه سومه شما حساب کنید باباه بیچاره م چه طوری این همه پله رو دویده پایین. شیر فلکه که بسته شد فواره آب هم قطع شد و حالاما موندیم و یه آشپزخونه پر از آب داغ ... تا بابام بیاد بالا فرش رو جمع کردیم و بردیم تو بالکن. زمانی که بابام اومد بالا مامان جونی خواست به دستش کرم سوختگی بزنه٬ من تا نگاه به دست بابام کردم سرم شروع کرد به گیج رفتن. شما فکر کنید دستی که با فشار آب داغ بسوزه چی میشه. تنها حرفی که تونستم بزنم به مامان جونی بود که گفتم:"ببرش بیمارستان..."تمام کف دست بابام همراه با انگشتهاش سوخته بود...نفهمیدم که اونها چه طوری لباس پوشیدن و رفتن تنها کاری که کردم ابن بود که ۲ تا قرص آرام بخش خوردم و رفتم رویه تختم دراز کشیدم...چشمام رو که باز کردم دیدم حدود نیم ساعت میشه که رفتن زنگ زدم به مامان جونی که گفت داره دست بابام رو باندپیچی میکنن. دوباره چشمام روبستم و با زنگ اف اف به خودم اومدم و در رو براشون باز کردم...زمانی که دست بابام رو باند پیچی دیدم دوباره سرم گیج رفت و حالم بد شد.اون شب حال همون خیلی بد بدود٬آتنا که یه گوشه دراز کشیده بود . حرف نمیزد٬بابام هم بیچاره از درد فقط هی رنگ عوض میکرد٬ منم که عین دیوونه ها از اظطراب فقط راه میرفتم٬ این وسط فقط مامان جونی بیچاره بود که مثل همیشه مجبور بود حفظ ظاهر کنه و همه روسرگرم.  مامان جونی میگه"ما انقدر بیظرفیتم که تحمل هیچ مشکل و یا سختی رو نداریم" خلاصه اون شب خیلی سخت گذشت خیلی...

شب که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم که آدم حتی از ۱ ثانیه دیگه خودش هم خبر نداره ونمیدونه چی میشه٬ پس چه خوب میشه طوری زندگی کنیم که اگر برامون اتفاقی افتاد حسرت لحظه هایی رو که از دست دادیم نخوریم

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت:تو رو خدا تو نظر سنجی نظر بزارید میخوام بدونم نظرتون چیه؟

 

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/29 و ساعت 0:30 |
سلام

دیشب که داشتم مطلب ولنتاین رو مینوشتم انقدر خسته بودم که نگو٬ اصلا نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم اگه به خاطر روز ولتتایین نبود محال بود که بتونم اصلا چیزی تایپ کنم. اما خلاصه نوشتم دیگه چه خوب چه بد. زمانی که مطلبم تموم شد قبل از اینکه مطلب رو بفرستم روی وبلاگم خواستم که نظرات رو بخونم٬البته یه سریش رو خونده بودم ولی همش رو نه. خلاصه نظرات رو برای تائید آوردم و شروع به خووندن کردم... شاید باورتون نشه انقدر خوندن نظرات شما به من انرژی داد که اصلا خستگی و خواب آلودگی از ذهنم رفت. دوباره برگشتم و مطلب ولنتاین رو از اول نوشتم و اون موقع بود که مطلب به دلم شد. راستش نمیدونم دوستانی که نظر میدن خودشون میدونن که نظر دادنشون چقدر برای نویسنده مفید است. البته اونهایی که خودشون وبلاگ دارن حتما میدونن ولی عزیزانی که وبلاگ ندارن چی به نظرتون اون ها هم میدونن؟

اوصلا انسانها از اینکه به خاطر کارهاشون و یا رفتارشون مورد تشویق قرار بگیرن لذت میبرن. مخصوصا اگر این کار برای دیگران انجام بشه. درست مثل وبلاگ نویسی.

خود من زمانی که شروع به نوشتم این وبلاگ کردم واقعا برای دل خودم مینوشتم اصلا این وبلاگ رو برای دل خودم درست کرده بودم. پیش اومده بود که تویه پستی فقط ۱ نظر داشتم از همون یک نظر هم استقبال میکردم. اما... کم کم برای من نظرات دیگران خیلی مهم شد طوری شده بود که به عشق نظراتشون مینوشتم. اما هیچ وقت فکر نمیکردم که کسی من رو زیاد دوست داشته باشه یا اصلا وبلاگم رو زیاد دوست داشته باشن. تا اینکه رفتم مسافرت... تویه این مدتی که نبودم دوستان عزیزم حسابی من رو شرمنده کرده بودن. انقدر خوشحال بودم که اصلا نمیتونم توصیف کنم. احساس میکردم که یه عالمه دوست دارم٬ دوستهایی که شاید حتی تا آخر عمرم هم نتونم ببینمشون اما از دوستی با اونها احساس افتخار میکنم. راستش نمیخواستنم این پست رو فقط به این مساله اختصاص بدم اما احساس کردم که یه تشکر خیلی بزرگ به دوستان عزیزم بدهکارم.برای من که تازه ۲ ماه شروع به نوشتن کردم افتخار خیلی بزرگیه این همه پشتیبانی و تشویق. نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم فقط میتونم بگم دوستتون دارم خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬خیلی٬ خیلی زیاد دوستون دارم

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: میدونم خیلی بی ربطه اما میدونستید که آرش آهنگ "بهناز" رو برای دوست دخترش که اسمش "بهناز" هست خونده. همون آهنگه که میگه:آیا بهناز تو می خوای با من باشی... بیچاره بهناز خانوم چی از دست این آرش میکشه.

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/27 و ساعت 0:15 |
سلام

راستش من هر پستی رو که میخوام بزارم کلی در موردش فکر میکنم مثلا ۲ یا شایدم ۳ ساعت. بعد سریع شروع به نوشتن میکنم. شاید نوشتنم بیشتر از ۳۰ دقیقه طول نکشه اما فکر کردنم در مورد نوشتم شاید ۲۴ ساعت هم طول بکشه. اما در مورد پست ولنتاین بیشتر از ۲ هفته است که دارم روش فکر میکنم اما هیچ چیز به ذهنم نرسید. اگر میخواستم از وصف عشق و دلدادگی بگم که میشد تکرار مکررات. اگه میخواستم راجب این روز بگم که باز هم تکراری و خسته کننده میشد . بنابرین فکر جالبی به سرم زد اولین فکر این بود که بهتون بگم چه کادویی برای عشقتون بخرید. به نظر من هیچ چیز مثل گل تویه این روز نمیتونه زیبا باشه. من که ترجیح میدم تویه این روز به خصوص فقط گل هدیه بگیرم. و دومین فکر اینکه کلمه دوست دارم رو به بیشتر زبان هایه دنیا براتون بنویسم . به نظرم دومی فکر جالبی اومد پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش...

دوست دارم 

I LOVE YOU (INGLESE)

 TE QUIERO (SPAGNOLO)

 TEBIA LUBLU (RUSSO)

 TI AMO (ITALIANO)

 SZERETLEK (UNGHERESE)

 ICH LIEBE DICH (GERMAN)

 GOY-OI-NAI (CINESE)

 IK HEB JE LIEF (DANESE)

 WATASHI ANATAO AISHITEMASU (GIAPPONESE)

 HU CHAHU CHHU (INDIANO)

 SENI SEVIYORUM (TURCO)

 SE AGAPO (GRECO)

 OHIPAK (ARABO)

 

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/25 و ساعت 5:13 |
سلام

شب تاسوعا بو و من تازه رسیده بودم شاهین شهر خسته بودم اما نمیتونستم از بیرون رفتنم  هم بگزرم. تصمیم گرفتیم که من و آتنا و صفا و ندا(دختر خاله هام) و دوستشون معصومه بریم بیرون. اولش رفتیم کلی سنج و دمام دیدیم و حال کردیم. مخصوصا برای من که خیلی وقت بود از نزدیک گوش نکرده بودم. خلاصه حدودا ساعت ۱۱ بود که دمام زدن تموم شد و همه رفتم طرف خیمه . ما اول رفتیم خیمه حافظ که دیدم پرده بین زن ها و  مردها رو بالا نزدن(معمولا پرده ها رو بالا میزنن تا خانوم ها واحد زدن ها رو ببینن) چون دیدم پرده ها بالا نیست همه رفتیم  طرف خیمه رازی . اون جا پرده ها رو بالا زده بودن من و صفا آتنا تصمیم گرفتیم بریم تویه خیمه. اما ندا و دوستش گفتن میخواییم بریم قدم بزنیم. ما اول خیمه یه جایه کوچیکی پیدا کردیم و۳ نفری نشستیم البته کمی از هم دور بودیم ولی نه زیاد.

مجلس حسابی گرم شده بود و ما هم حسابی رفته بودیم تو حس.حدود ساعت ۱۲ بود که مداح شروع کردن به خوندن این شعر که میگه "ای وایییییییییی.. حسینم..وای حسینم...وای حسینم واییییییی" همه تو حال خودشن بودن مداح تازه اولین بیت رو خونده بود که یک هو یه نفر از ته خیمه داد زد "آتیش... همه برن بیرون ..." من انقدر شوکه شده بودم که فقط به شعله هایه آتیش نگاه میکردم. یک هو یاد صفا و آتنا افتادم . صداشون کردم و اونها رو به زور از در خیمه بیرون بردم . اما خودم به خاطر اینکه پانچو تنم بود بین جمعیت گیر کردم ولی بالاخره خودم رو کشیدم بیرون. ما خیلی شانس آوردیم که نزدیک در خیمه نشسته بودیم چون به نسبت بقیه زودتر اومدیم بیرون. باور کنین درست عین عاشورا شده بود.تمام آسمون از دود سیاه شده بود و خیمه ها هم تویه آتیش میسوخت و هنوز تویه خیمه ها پر از آدم بود. یه نفر گریه میکرد و اسم دخترش رو صدا میزد و یه نفر دیگه التماس میکرد که بزارن بره تو دنبال بقیه خانوادش. خلاصه اوضاع حسابی درهم و بر هم بود. صدای گریه و جیغ ندا رو شنیدم که دنبال ما میگشت. دیدمش و براش دست تکون دادم ٬ با گریه خودش رو تو بغل ما انداخت٬ بیچاره خیلی ترسیده بود و فقط گریه میکرد . کمی که از خیمه دور شدیم. حالت عادی پیدا کردیم. من دلم برایه اون کسایی که هنوز تویه خیمه بودن میسوخت . البته خدا رو شکر کسی آسیب جدی ندید٬ فقط چند تا سوختگی خفیف داشتیم.حالا جالبی قضیه اینجا بود زمانی که خیمه زنها آتیش گرفت مداح پشت میکرفون گفت"برادرها ی عزیز شما سینتون رو بزنید صف ها رو خراب نکنید..." اون وقت زمانی که ما از خیمه اومدیم بیرون برادرها زودتر از خواهرها خیمه رو خالی کرده بودن.

خلاصه نزدیک بود بنده شهید بشم اونوقت دیگه نمیتونستم وبلاگ رو به روز کنم و شما هم از دست خزعبلات من راحت میشدین. چقدر با حال میشد نه؟

پایدار و سلامت باشید 

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/24 و ساعت 23:30 |
سلام

به همه اون دوستایی که توی این مدت من رو حسابی شرمنده کردن . اگر میتونستم برای هرکدومتون کاروانی از گل رز سفید که با خون دل رنگ کردم میفرستادم. ممنون از همه اونهایی که ابراز دلتنگی کرده بودن منم دلم خیلی براتون تنگ شده بود. اصلا فکر نمیکردم دوری از این دنیایی مجازی اینقدر سخت باشه. من یه عالمه دوست دارم که هیچ کدومشون رو تا به حال ندیدم اما چقدر باهاشون احساس راحتی میکنم.خیلی خوشحالم که وارد این دنیا شدنم خیلی.

جایه همه شما خالی مسافرت به من خیلی خوش گذشت واقعا که عزاداری برای امام حسین رو فقط جنوبی ها بلدن و بس( تو رو خدا به بقیه بر نخوره) ولی جدا بعد از حدود ۵ سال عزاداری دیدم که واقعا لذت بردم. با این که ظهر عاشورا طوفان شد و کلی حالمون رو گرفت ولی ما کار خودمون رو کردیم و بیرون هم رفتیم . کلی هم جمعیت اومده بود همه خیس بودن و آب از سرو روشون میچکید . وای که چه حالی میداد آدم تویه صورت بعضی ها عشق به امام حسین رو واقعا میدید. مثل اون پسری که تویه سرما پا برهنه "دمام" میزد(یه ساز جنوبی که مخصوص عزاداری است) یا اون پسری که از ته قلب "واحد" میزد(سینه جنوبی ها) واقعا لذت بردم . زمانی که میدیم بعضی ها واقعا برای امام حست عزاداری میکنن اما در کنارشون... چی بگم که کلی دلم رو سوزوندن اونهایی که به اسم امام حسن هر غلطی دلشون میخواست میکردن.وقتی دیدم یه نفر تویه اون سرما از بس که سنج(ساز محلی جنوبی ها  این هم مخصوص عزا است) زده بود دستاش از درد و سرما کرخت شده بود و یه نفر دیگه در حال تلفن دادن به یه دختر دیگس نتونستم خودم رو کنترل کنم و رفتم جلو تو صوذت پسرهنگاه کردم و گفتم " حداقل از ظهر عاشورا خجالت بکش"(آخه بگو دختر به تو چه مربوط) میدونید پسره بهم چی گفت ... با کمال وقاهت میگه" خوب بعد عاشورا زنگ بزنه" آخه اگه جاش بود یکی می خوابوندم تو گوشش که برق از سرش بپره پسره...

خلاصه محرم امسال هم گذشت و رفت . راستی به نظرتون من تا سال دیگه محرم زنده هستم یا نه؟

پایدار وسلامت باشید

پی نوشت: تویه پست بعدیم یه خاطره با حال از محرم میخوام براتون بگم.

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/24 و ساعت 1:10 |
سلام

من فردا صبح دارم میرم مسافرت. آخه یکی نیست بهم بگه دختر خوب تویه این برف و سرما کی میره مسافرت. ولی چکار کنم دوست دارم برای عاشورا شاهین شهر(از شهرستان های استان اصفهان) باشم. چون ما جنوبی هستسم و تمام مردم شاهین شهرم جنوبی هستن عزاداری های اونجا درست مثل عزاداری های جنوبه. حتما پیش خودتون میگید دختره دیوونه شده آخه استان اصفهان رو چه به جنوبی... اما باید بگم که در زمان جنگ موقعی که خیلی از جنوبی ها زندگی هاشون رو از دست دان و به اصطلاح جنگ زده شدن به اصفهان کوچ کردن ولی از اون جایی که آب جنوبی ها اصلا با آب اصفهانی ها تویه به جوب نمیره کوچ کردن به یکی از شهرستان های استان اصفهان که تازه ساز بود به اسم شاهین شهر. کم کم تمام کسانی که جنگ زده شده بودن به اون جا کوچ کردن وشهر پر جنوبی شده. طوری که الان تویه شاهین شهر یدونه اصفهانی هم نمی بینی و اصلا اصفهانی ها شاهین شهر رو جزء شهرستان های استان اصفهان قبول ندارن. فامیل مادری من هم بعد از اینکه جنگ زده شده به این شهر کوچ کردن الان هم همه گی در اون شهر زندگی میکنن. من خودم تویه شاهین شهر به دنیاه اومدم اما دست تقدبر اول مارو به جنوب بعدش هم به این خراب شده آورد. ولی انشاالله سال دیگه داریم میریم شاهین شهر. من بعد از آبادان عاشق شاهین شهرم برای همین هم تویه این سرما و یخ بندون دارم میرم اونجا اونم فقط برای ۳ روز.

اما قرض از گفتن این مطلب اینه که با عرض شرمندگی ممکنه من در این مدت دیرتر آپ کنم. حتما پیش خودتون میگید من که انقدر دم از زود آپ کردن میزدم خودم هم شدم مثل اون دسته ایی که دیر آپ میکنن. اما من توس اون پستمم  گفتم گاهی مشکلی پیش میاد٬ این هم اولین مشکل من تویه دوران وبلاگ نویسی. خلاصه شرمنده. تمام سعی خودم رو میکنم که مثل قدیم آپ کنم اما ممکنه پست ها کوتاهتر باشه.

خلاصه مطمئنم این مسافرت همه چیش خوبه به جرء دوری از انترنت. امیدوارم که شما هم از این ایام استفاده کنید

پاینده و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/17 و ساعت 20:2 |
سلام

حتما در این مدت زمانی که من شروع به نوشتن کردم فهمیدیم که (به قول مامان جونی) یه کم قاتی دارم. من علاقه عجیبی دارم به چیزهایی که ازشون منع میشم. میدونم که خطرناکن و یا بد هستن اما چون ازشون منع میشم دوسشون دارم. مثلا در سن خاصی به بچه ها میگن با آتیش بازی نکنی ها به کبریت دست نزنی ها... ما ۳ تا بچه بودیم که تقریبا هم سن بودیم٬ زمانی که مامان جونی به من این حرف رو به من زد تویه فکر رفتم که من چه جوری میتونم با آتیش بازی کنم..خلاصه بعد از چند وقت یک روز ظهر که همه خواب بودن من و ۲ دوستام به حیاط رفتیم من یک هو به فکر آتیش بازی افتادم وقتی به دوستام گفتم هر دوتاشون جا زدن ولی من باید کار خودم رو میکردم. رفتم هر چی تیر و تخته داشتیم از تویه حیاط پشتی جمع کردم و آوردم ریختم تو حیاط ٬میدونستم توی کدوم قوطی بابام بنزین نگهداری میکنه رفتم  بنزین رو آوردم ریختم روی چوب ها خیلی هم ریختم٬ خلاصه کبریت رو کشیدم و از دور روی چوب ها پرت کردم همه چوب ها شعله ور شدن . اون دو تا دوستام که داشتن از ترس سکته میکردن و اونطرف حیاط ایستاده بودن. اما من نزدیک آتیش بودم و داشتم با لذت به کاری که بی اجازه انجام داده بودم نگاه میکردم. ولی.. مثل همیشه یه جایی از کارم ایراد داشت من آتیش رو درست کنار کپسول گاز درست کرده بودم و اصلا حواسم به اون نبود. خلاصه همین جور که داشتم نگاه آتیش میکردم  صدای جیغ مامان جونی رو شنیدم که میگفت"از کنار آتیش دور شو" تا صدای مامان جونی رو شنیدوم اومدم از دعوای احتمالی فرار کنم که مامان جونی شیلنگ آب رو باز کرد و از ترس هم من رو خیس کرد و هم آتیش رو خاموش کرد٬ بیچاره رنگش از ترس سفید شده بود به طرف من اومد و شترق............. اولین کشیده عمرم رو در ۹ سالگی خوردم...

خلاصه این داستان رو برای این گفتم که از یه شاعر اسم ببرم. یادمه کلاس دوم راهنمایی بودم که شوهر خواهرم یه شعری برام خوند  ولی بدش گفت که "ساحل این شعر رو تو مدرسه نخونی ها " از اون زمان من افتادم دنبال اسم این شاعر و کتاباش که بفهمم کی بوده که جمهوری اسلامی ممنوعش کرده (آخه جمهوری اسلامی چیزهای خوب رو همیشه ممنوع میکنه) خلاصه بعد از کلی تحقیق و پژوهش فهمیدم که اسم اون شاعر "کارو"(carow ) بوده و محاله که بتونم کتاباش رو گیر بیارم. بنابرن افتادم دنبال جمع کردن شعراش. متاسفانه نتونستم شعر آنچنانی ازش پیدا کنم٬ ولی هر چی هم پیدا کردم شعرهای نابش بوده. حالا یکی از شعرهاش رو براتون مینویسم. امیدوارم که شما هم از شعرهای کارو مثل من لذت ببرین.

نیمه شبی مست میگذشتم از در ویرانه ایی

تا که چشمم خیره شد بر چراغ خانه ایی

نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره

تا که دیدم صحنه ی ویرانه ایی

پدرک پیرو فلج افتاده اندر گوشه ایی

مادرک مات و مبهوت همچو پروانه ایی

پسرک از سوزو سرما میزند دندان به لب

دخترک مشغول عیش خویش با بیگانه ایی

از آن پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی ویرانه ایی

تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ایی

***********************************

 گل سرخی به او دادم ٬ گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام  قلبم از تپش افتاد

با تعجب پرسیدم: مگر از من بیزاری؟!

گفت: نه! باور کن نه! ولی

نمیخواهم پس از انکه از من کام گرفتی٬

برای پیدا کردن گل زردی٬

زحمتی به خود هموار کنی...

***********************************

پدر آنشب جنایت کرده ایی شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ایی شاید نمی دانی

از این بابت خیانت کرده ایی شاید نمی دانی

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو هم مادر اگر شوق چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شور بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

شما در جونی گفته ایید که کودکان مهر دلیرانند

بیا بنگر که از کودکان مهر لاشه ایی بی جان باقس نمانده است

****************************************************

این ۳ تا شعر جزء شاهکارهای "کارو" هست. من کارو رو به خاطر این دوست دارم که با صراحت حرفش رو میزنه و اصلا نمیخواد محافظه کارانه حرف بزنه. خلاصه این که "کارو" خیلی زیبا مینویسه و خیلی هم جسورانه. امیدوارم که شما از این شعر ها خوشتون بیاد . اگه خواستین بگید دوباره از "کارو" براتون بنویسم.

پایدارو سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/15 و ساعت 17:22 |
مرگسلام

تا حالا براتون پیش اوده که برای چند ثانیه شایدم چند دقیقه به ساعت خیره بشین و گذر ثانیه ها و دقیقه ها رو نگاه کنید.... بعدش با خودتون فکر کنید که این ثانیه ای که گذشت هرگز بر نمیگرده و دقیقا به اندازه گذشت همون ثانیه به لحظه مرگتون نزدیک شدین... بعد پیش خودتون بگید من با از دست دادن این ثانیه و نزدیک شدن به ساعت مرگم چی رو بدست آوردم... بعد یاد زمان هایی بیفتین که از سر دلتنگی ٬ خستگی و یا خیلی چیزهای دیگه آرزویه مرگتون روکرده باشید... بعد یک هو بدنتون از ترس سرد بشه و یخ کنه و بعد با خودتون بگید که "نکنه خدا حالا که توی اوج خوشبختی ام آرزویه من رو برآورده کنه..." بعد با تمام وجود از خدا خواهش کنید که آرزوی اون روزتون رو فراموش کنه و بزاره حالا که خوشبختید زندگی کنید...

تا حالا پیش خودتون فکر کردید اگر برید دکتر و بهتون بگه حداکثر۳ ماه دیگه زنده ایید چیکار میکنید...اول حسابی گریه میکنید... بعدش میگید چرا خدا این فرصت رو به من نداد که مثل خیلی ها از زندگیم استفاده کنم... بعد دنبال کارهایی میرید که ناتمام مونده و دوست دارید که تمامشون کنید غافل از اینکه خیلی فرصت داشتید پس چرا حالا...

اصلا آیا شما از مرگ می ترسید؟ فکر میکنید اگه بمیرید کاره نصفه تموم دارید...؟ فکر میکنید اگه بهتون بگن فردا میمیری افسوس میخورید که چرا اون زمان در اون مکان من اون کارو انجام ندادم...فکر میکنید که کاش زنده بودی و مثلا فلان چیز و یا کس رو هم میدید.

ای کاش ما آدم ها درک میکردیم که مرگ خیلی بهمون نزدیکه... اگر این رو می فهمیدیم خیلی از مشکلات دنبا حل بود.

اگه به من بگن که قرار ۲ یا ۳ ماه دیگه بمیرم یادم میوفته که چقدر کاره تیمه کاره دارم که انجام بدم و حتما هم انجام میدم. مثل سفر کردن به جایی که دوسش دارم... دیدن کسی که همیشه آرزوی دیدنش از نزدیک رو دارم... رفتن به کنسرت خوانده محبوبم... گفتن احساس قلبی به کسی که نمیدونه...گذاشتن یه چیز یادگری از خودم که برای همیشه از من به یادگار بمونه٬ مثل یه اثر هنری و یا یه نوار صدا یا ویدئو...و در آخر هم خواهش از یکی از دکترا که من رو اُتانازی کنه چون دوست دارم شبیه اون چیزی که هستم بمیرم نه شکل یه آدم مریض و شکست خورده...

نظر شما در مورد مرگ چیه...؟

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/14 و ساعت 1:10 |
سلامنا کامل

راستش امروز یعنی امشب نمیدونم از چی بنویسم. موضوع و فکر توی ذهنم زیاد هست اما یکی شون مال مشرق یکیشون مال مغرب٬ برای همین نتونستم هیچ عنوانی براش بنویسم ولی به همون علتی که در پست قبل کفتم باید به روز میکردم.

نیمدونم باید از این بگم که دلم خیلی برای مامان جونی تنک شده و جاش خیلی توی خونه خالیه...؟

نمیدونم باید از این مملکت بی صاحب بگم که برای یه نمایشگاه زدن خون آدم رو تو شیشه میگیرن...؟

نمیدونم باید از این بگم که آدم ها چقدر دورو شدن ...و چقدر شناختن آدم ها سخته...؟

نمیدونم باید از این بگم که دلم توی این شهر خراب شده خیلی گرفته...؟

نمیدونم باید از این بگم که قانون پوشش توی خیابون با قانون پوشش توی بانک فرق میکنه...؟

نمیدونم باید از این بگم که دلم خیلی براش تنگ شده...؟

نمیدونم باید از این بگم که هوا چقدر سرده و خیلی از آدم ها تویه همین شهر نمیتونن خودشون رو گرم کنن...؟

نمیدونم باید از این بگم که چقدر خسته ام از این روزهای تکراری که دقیقا مثل هم هست....؟

نمیدونم باید از این بگم که با شروع دهه محرم چقدر دلم گرفته...؟

نمیدون باید از این بگم که چقدر پسرها و مردها وقیح شدن که زمانی که توی تاکسی میشینی به راحتی...؟

نیمدونم باید از این بگم که با سرد شدن هوا انگار همه آدم ها هم سرد شدن و گرمی تابستون رو ندارن...؟

نمیدونم باید از این شبکه های سیاسی ماهواره بگم که فکر کردن مردم ... هستن...؟

نمیدونم باید از دهه فجر بگم که با شروع شدنش دوباره ما رو یاد چیزهایی که از دست دادیم میندازه...؟

نمیدونم باید از ناروهایی که به خاطر صداقتم خوردم بگم...؟

نمیدونم...!!!!!

وای وای وای که چقدر حرف توی دلم هست اما نمیدونم چرا نمیتونم کاملشون کنم٬ شاید احساس میکنم با کامل کردم حرف هام به ناکامل بودن خودم پی میرم٬ به نا کامل بودن قانون مملکتم٬ به ناکامل بودن اعتقادادتم و به ناکامل بودن... وای نه بزارید حرف هام همین جوری ناکامل بمونه.

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/12 و ساعت 23:20 |
سلام

شما قدر ماماناتون رو میدونید یا نه؟

راستش من تا دیروز نمیدونستم که مامان جونی خودم که همیشه کنارم بوده چقدر نبودنش سخته. آخه مامان جونی من رفته مسافرت و الان منو آتنا و بابا خونه تنها هستیم. انقدرم ناراحنم که نگو .... دلم خیلی گرفته . من مامانم رو میخوام....................

به خدا مادر نعمت یه که بیشتر آدم ها قدر اون رو نمیدونن٬ یعنی نمیدونن نداشتن خیلی سخته٬ خیلی٬ خیلی سخته. وقتی فکر میکنم از کلاس که میام دیگه مامان جونی نیست که جواب سلامم رو بده و بهم بگه"خسته نباشید" دلم حسابی میگیره. واقا دلم برای اونهایی که مادراشون رو از دست دادن میسوزه چون به نظر من زمانی که مادر توی زندگی آدم نباشه نصف زندگی آدم مخطل می شه.

 تازه  این رو بگید  من بیچاره ساعت ۱ بعد از ظهر از کلاس میام تازه باید تند تند غذا درست کنم . آخه من چقدر گناه دارم.

همش تقصیر این ساراست(خواهرم) اون داره اسباب کشی میکنه به خوزستان(آبادان) برای همین مامان جونی هم مجبور کرده که باهاش بره . هر چی این مامان جونی بی چاره من گفت من نمیام . نمیتونم بچه ها رو توی شهر غریب تنها بزارم به گوشش نرفت که نرفت. آخر سر هم برای این که دیگه مامان جونی رو مجبور کنه باهاش بره نشست به های های گریه کردن. منم نه گذاشتم و نه برداشتم بهش گفتم"آی بجنس دو رو اشک تمساح نریز" اونم با من قهر کرد. ولی خوب بالاخره آشتی کردیم. اینا رو گفتم که بگم مامان جونی دلش نمیخواست که بره مجبورش کردن. بیچاره زمانی که داشت میرفت انقدر دلش شور میزد و سفارش میکرد که نگو ده دفعه پشت سر هم گفت"ساحل مامان نمیخواد به خودت زحمت بدی٬ یه چیزی درست کن میخورن. نمیخواد خونه رو تمیز کنی ها خودم میام تمیز میکنم. همه چیز رو خریدم گذاشتم توی یخچال هیچی احتیاج ندارین. تا ۱۰ روز دیگه که برگردم هنوز وسیله دارین. صبح خواب نمونی نرسی به کلاست ها..." به خدا انقدر این حرف ها رو تکرار کرد که من همه رو از بر کردم. آخر سر هم سارا داد زد تا مامان من رو ول کرد و رفت.

حالا در هر صورت من هم دلم گرفته٬ هم حوصله ندارم٬ هم خسته ام. به نظر شما با این اوضاع بمیرم بهتر نیست.

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/11 و ساعت 18:42 |
سلام

اول کلام باید از دو نفر از دوستانم تشکر کنم اول آرمان عزیز  که از اول  بلاگر شدنم  با من بوده و من رو حسابی با نظرات و بیشنهاداتش شرمنده میکنه و دوم هم ساناز عزیزم هستش که اون هم با نظراتش من رو شرمنده میکنه. باید به ساناز عزیزم بگم که مطمئن باش من خیلی زود به زود آپ میکنم و البته من هم مثل خود تو دل نازک هستم.

خب حالا برسیم به اصل صحبتم. بیشتر بلاگر ها قبل از اینکه وبلاگ بزنن٬ مطلب های زیادی در سرشون هست که دوست دارن بنویسن که بقیه هم از فکرشون اطلاع پیدا کنن. اما بعد از ۱ یا ۲ ماه نوشتن ممتد دیگه موضوعی به ذهنشون نیمرسه. البته این مشکل برای کسایی نیست که دیر به دیر آپ میکنن مثل همین آرمان عزیز(ولی قول داده که دیگه زود به زود آپ کنه). ولی اونهایی که مثل من دوست دارن هر روز آپ کنن معمولا مطلب کم میارن و اونوقت هست که میرسن به خاطره تعریف کردن و به قول پانته آ عزیز خزعبلات نوشتن. حالا حتما پیش خودتون میگین خوب دیر به دیر آپ کن مگه مرض داری؟ اما در جواب این عزیزان باید بگم(چقدرم که من مودب شدم؟) که به نظر من وبلاگ نویس خوب کسیه که(البته خودم رو نمیگم هااا) هر روز یا کم کم  یک روز درمیون وبلاگش رو به روز کنه. اصلا قانون وبلاگ نویسی همینه. کسی که نمیتونه در هفته ۳ بار به روز کنه به نظر من بهتره بره در وبلاگشو ....... بگیره.البته ببخشید که به این صراحت صحبت میکم من قصت توهین به هیچ کس روندارم و منظور من هم اون عزیزانی نیست که داستان مینویسن چون داستان نوشتن یک مقدار زمان میبره و نمیشه تند تند نوشت. بلکه منظور من وبلاگر هایی مثل خودم هستن که وبلاگشون در تعریف یک موضوع خاص نیست اونها میتونن زود به زود آپ کنن (البته باید بگم که گاهی اوقات مشکل پیش میاد که یک وبلاگر نمیتونه مثلا ۱۴ روز بنویسه ٬ البته این گاهی اوقاته نه برای هر پست) حتی اگر مثل من بی چاره هیچی به ذهنشون نرسه و مجبور شن خاطره بنویسن. من واقعا باید از اون وبلاگر هایی که الان ۱ سال٬ ۲ سال و یا بیشتر هست دارن مینویسن تشکر کنم. آفرین به این تواناییتون ٬ آفرین به این صبرتون و آفرین به این بشتکارتون واقعا خسته نباشید.

در آخر کلام هم ازتون خواهش میکنم که برای من دعا کنین  شاید فکرم باز بشه و بتونم مطلب جالب بزارم٬ که هم خودم احساس عذاب وجدان نکنم و هم شما من رو نفرین نکنین و پیش خودتون نگین " با این مصالب مزرخرفش"

پاینده و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/10 و ساعت 0:59 |
سلامسینما

دیروز مامان جونی میخواست بره کلوپ فیلم بگیره.من هم پیشنهاد کردم که فیلم"جایی برای زندگی" و "دیشب باباتو دیدم آیدا " رو که هر دوتاشون روخودم دیده بودم رو بگیره و کلی هم از فیلم ها تعریف کردم. من خیلی این دو  فیلم رو دوست دارم. زمانی که خواستن فیلم رو ببینن من هم نشستم و دوباره فیلم رو دیدم.آخه من عاشق سینما و فیلم هستم و رشتم هم در دبیرستان فیلم سازی بوده.

اول فیلم"ایدا" رو دیدیم که همه خوششون اومد و کلی به حست سلیقه من آفرین گفتن. فیلم دوم "جایی برای زندگی" بود که همه از اولش خوششون اومد . و مامان جونی هم یاد خاطراتش در جنگ افتاد و کلی قصه خورد. اما امان از آخر فیلم. چون فیلم به قولی با (؟)علامت سوال تموم شد همه از آخر فیلم شاکی شدن که چرا این جوری تموم شد . هر چی من بهشون گفتم " بابا جان بیشتر فیلم نامه نویس ها و فیلم سازهای دنیا فیلم هاشون رو اینجوری تموم میکنن" به گوششون نرفت که نرفت و آخرش هم به من گفتن. "با این سلیقت . خیلی آخرش زشت تموم شد."

 حالا از ضایع کردن حق من و مظلوم واقع شدنم که بگذریم٬ چرا اکثر ما ایرانی ها همچین انتظاری از سینمامون داریم؟ دوست داریم زمانی که به سینما میریم از فیلم لذت کامل رو ببیریم و آخر فیلم هم کارگردان کامل نشون بده و سرنوشت همه در فیلم معلوم بشه که ما یه وقت زحمت فکر کردن به خودمون ندیم.

فکر میکنم ایران تنها جامعه ای باشه که اونطور که باید و شاید از سینامش دفاع نمیکنه و همین طور قدر کارگردانان و بازیگران زحمتکشش رو نیمدونه. روز به روز داره گیشه سینما ها خلوت تر میشه٬ فیلم های در حال اکران رو میتونه به راحتی توی دستفروش های روبرویه دانشگاه تهران پیدا کنی . به جز فیلم های معدودی که اثر کارگردانان به ناممون هستن بیشتر فیلم ها با شکست در فروش مواجه میشن. همین جوری دارن سینما های ما رو خراب مبکنن. آخه چراااااااااا؟

چرا جشنواره سینما(فجر) باید اینطوری اجرا بشه؟ ما تنها کشوری هستیم که  فیلم ها رو بدونه این که به نمایش عموم در بیان و در شهرستان ها به نمایش گذاشته بشن به جشنواره میفرستن و تازه بعد از گرفتن جوایز فیلم ها به نمایش عمومی در میان. چرااااااااا؟

اکثر ما حتی اسم فیلم هایی که الان در جشنواره شرکت دارن رو نمیدونیم. ایا به نظر شما این درسته؟ آیا این طرز اداره کردن جشنواره درسته؟

من دوست دارم نظر شما رو در مورد سینما و جشنواره سینما در ایران بدونم

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/09 و ساعت 0:32 |
سلامدوست دارم

شما...آره شما که داری الان این نوشته رو میخونی٬ تا حالا چند بار پدرت بهت گفته دوست دارم...؟ چند بار برادرت و یا خواهرت بهت گفته دوست دارم... ؟چند بار مادرت بی دلیل بوسیدتت و بهت گفته دوست دارم.. ؟هان چند بار؟ خودت تا حالا چند بار بهشون گفتی...؟ فکر میکنم تعدادش انگشت شمار باشه٬ البته من از استثنا ها  که از بین  یک میلیون یک نفر هست صحبت نمیکنم من دارم راجت اکثریت صحبت میکنم.

چرا ما ایرانی ها تلفظ این کلمه  اینقدر برامون سخته؟ چطور به راحتی میتونیم به همسرمون و یا دوست دخترمون و یا معشوقمون بگیم دوست دارم اما نسبت به اعضای خانوادمون که انقدر هم باهاشون صمیمی هستیم نمیتونیم این کلمه رو به کار ببریم. آیا گفتنش خیلی سخته؟

تا حالا چند بار احساس کردی  احتیاج داری که پدر و یا مادرت بهت بگن دوست دارن؟ حتما زیاد خیلی زیاد. مثلا وقتی بعد از یه مدت  طولانی می بینیشون٬ زمانی که خیلی دلتنگی٬ زمانی که مریضی و احتیاج به نوازش داری و یا زمانی که خودت احساس میکنی خیلی دوسشون داری.

اما تا به حال چند بار رفتی و بهشون گفتی دوست دارم؟ کم خیلی کم میدونم که خیلی کم.  تا حالا دقت کردین که این خارجی ها چقدر راحت این لغت I love you  رو به زبون میارن. به مادرشون٬ پدرشون٬ برادرشون و یا خواهرشون. به نظر من خیلی زیباست به زبون اوردن احساسات خیلی زیباست. درسته زمانی که با کسی زندگی میکنی٬ از حرکات و رفتارش میتونی تشخیص بدی که طرف مقابل دوست داره یا نه. اما به نظر من همه آدم ها احتیاج به شنیدن این کلمه دارن. احتیاج دارن که دوست بدارن و دوست داشته بشن.من خودم به دلیل به زبون نیاوردن این لغت ضربه جبران ناپذیری در زندگیم خورم. از من به شما نصیحت به پدرتون٬ مادرتون٬خواهرتون٬ برادرتون٬ همسرتون٬ پارتنرتون٬ دوست دخترتون و معشوقتون با صدای بلند بگید:

دوست دارم

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/07 و ساعت 21:25 |
سلام

تا حالا شده  دلتون بگیره و باگوش کردن به صدایِ یه نفر دیگه از دلتنگی در بیایید؟

تا حالا شده که احساس کنید باید به یه صدا گوش کنید؟

تا حالاشده که حرف یه نفر دیگه حرف خودتون باشه؟

تا حالا شده باگوش کردن یا خوندن اشعار یه نفر احساس کنید غمش رو درک میکنید؟

تا حالا شده با شنیدن صدای یه نفر یک بغض سنگین بیاد تو گلتون؟

تا حالا شده وقتی که یه نفرو می بینید و بعد به خودتون فکر میکنید با صدای بلند بگید"خدایا شکرت"؟

تا حالا شده صدای یه نفر براتون بشه یه خاطره؟

تا حالاشده وقتی یه صدا میگه"سلام بهونه قشنگ من برای زندگی..." یه هو به هق هق بیوفتید؟

من  این احساس رو زمانی دارم که به صدای مریم حیدرزلده (رسپینا) گوش میکنم و یا اشعارشو میخونم. واقعا گاهی با خودم میگم این دختر چه غمی تو دلشه که این قدر زیبا شعر میگه.بعدش پیش خودم میگم خوب حتما خیلی عاشقه که اینجوریه دیگه.

گاهی اوقات که خیلی خیلی خیلی دلم گرفته به صداش گوش میکنم. لحن صداش یه جوریه. آدم احساس میکنه داره با تمام صداقتش با هات حرف میزنه. اون اوایل که از شهر خودمون به این خراب شده مهاجرت کرده بودیم تمام ساعات تنهاییم رو با کاست"به خاطر تولدت" مریم پر میکردم.

شایعات خیلی زیادی در مورد نابینا شدن مریم بوده و هست. یه عده میگن"مریم به خاطر عشقش خودکشی کرده و بعد نابینا شده". یه عده دیگه میگفتن"تصادف کرده"و یه عده دیگه میگن"اون مادرزاد نابینا بوده". اما من زمانی که حقیقت رو فهمیدم احساس کردم که برای چند ثانیه نقسم بند اومد. مریم کاملا بیگناه نابینا شده. اون در زمانی که ۳ ساله بود چشماش به بیماری به اسم آب مروارید مبتلا میشه. متاسفانه دکترش عمل خوبی روی اون انجانم نمیده و قرنییه چشم مریم صدمه میبینه و بیناییش رو از دست میده. میدونید خودمریم نظرش راجب نابینا شدنش چیه؟ اون میگه:"این ها همش بهانه است . من باید نابینا میشدم حالا چه از این طریق چه به صورت دیگه. این سرنوشت من بوده و ما نمیتونیم با سرنوشتمون مبارزه کنیم." من باورم نمیشد که اون نسبت به دکترش که بینایش رو ازش گرفته احساس تنفر نکنه. به نظرمن این دختر نشون دهنده به انشان کامل و خود ساخته است نظر شما در مورد مریم چیه؟

بـایـد فراموشـت کنـم چندیست تمریـن میکنـم                                                                         

مـن مـیتـوانـم مـیشود٬  آرام  تـــلقین  میـکنـم

با عکسهای دیگـری تـا صبـح  صـحبـت  مـیکنـم                                                                             

با آن  اتــاق خویـش را بـیـهوده تزیـیـن  میـکنـم

سخت است اما میشود در نقش یک عاقل روم                                                                             

شب نه دعایت میکنم نـه صبح نفـریـن میـکنـم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بـعد بـهتر میشـود                                                                             

فـکــری بـرای ایـن دلِ تـنـهای غــمـگین میـکنـم

من می پذیرم رفته ای و بــر نـمیگردی هـــمین                                                                              

خود را برای درکِ ایـن صدبار تحسیـن مــیکنــم

از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمیگویم به خود                                                                              

وقتی عروسی میکند٬ آن میکنم ایـن می کنـم

خـوابـم نــمی آید و لـی از ترس بیـداری بـه زور                                                                              

با لطفِ قرص قد نُقل یک خـوابِ رنـگیـن مـیکنم

هر چه دعا کـردم نشد شاید کسی آمین نگفت                                                                            

حـالا تقاضای دلی ســـرشار از آمــین مـی کنـم

نه اسب٬نه باران٬نه مرد٬ تنهایم و این دائمی ست                                                                        

اسب حقیقت را خودم بـا ایـن نشـان زیـن مـیکنـم

یـــا مــی برم٬ یـا بـاز هم نقـش شکســتی تـلخ را                                                                         

در خـــاطرات سـرخ خـود بــا رنــج آذیــن مــی کنـم

حالا نه تو مال منـی٬ نـه خـواستـی سهـمت شـوم                                                                        

این مشکل من بودو هست درعشق گلچین میکنم

کم کم ز یـادم مـی روی ایـن روزگــار و رســم اوسـت                                                                      

این جمله را بـا تلخـی اش صد بـار تـضـمین می کنم

من این شعر مریم رو خیلی دوست دارم هر وقت میخونمش یه جور انرژی مثبت می گیرم . گفتم شما هم بخونید. خدا کنه اندازه من لذت ببرید.

پایدار و سلامت باشید

                       

 

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/06 و ساعت 23:24 |
سلام

خیلی ها اول هیچ کدوم از پستاشون سلام نمیزارن و یه هو میرن سر اصل مطلب. اما من علاقه عجیبی به سلام کردن دارم. شاید بخاطر اینه که از بچه گی بهمون یاد دادن که سلام سلامتی میاره. نمیدونم شاید این هم جزء خرافه باشه ولی من بهش اعتقاد دارم. توی این ۱۹ سال عمری که از خدا گرفتم(وووووییییی چه با ایمان شدم) همیشه سعی کردم اولین نفری باشم که سلام میکنم. لذت میبرم از اینکه وقتی شخصی رو میبینم بهش بگم:"سلام. خوبی؟".

یه چیزی میخوام بهتون بگم اما بعد از اینکه خوندین نگین دختره دیوونس. من حتی به مجری های تلویزیونی هم سلام میکم یا اگر اونا زودتر سلام کنن من جوابشون رو میدم تازه اونهم با صدای بلند. اگرم بپرسن خوبی منم میگم:"مرسی من خوبم تو خوبی؟"نخندین تو رو خدا .آخه هر کی یه اخلاقی داره.

وقتی که امیر قاسمی برنامه اجرا میکنه که دیگه نگو. آنچنان بهش سلام میکم و باهاش احوال پرسی میکنم که مامان جونی میگه:"هر کی نفهمه میگه امیرقاسمی توخونه ما هست که این جوری با هاش حرف میزنی. دختر‌ه دیوونه!!" دست خودم نیست خوب دوسش دارم.

اما این رو میدونید که سلام کردن بیشتر در آسیا مخصوصا توی ایران رواج داره. در ایران به بچه یاد میدن که باید به بزرگترت احترام بزاری و تو اول بهش سلام کنی و با این کارت بهش احترام بزاری. اما در اروپا وامیریکا مخصوصا امیریکا بچه ها اصلا زورشون میاد جواب سلام بزرگتر رو بدن چه برسه با این که بهش سلا کنن. تازه اگر لطف کنن و یه رگشون ایرانی یا آسیایی باشه با بدبختی میگن های( hi). اصلا این خارجی ها ادب ندارن که. فقط ما ایرانی ها ادب داریم و احترام به بزرگتر سرمون میشه. اونوقت ببین ما که احترام سرمون میشه به کجا رسیدیم. اونا که احترام سرشون نمیشه به کجا. من نمیگم احترام گذاشتا بدها. حالا با کامنت هاتون من رو بمب بارون نکنید! من میگم هر چیزی اندازه ایی داره. ما ایرانی از سر همین احترام های بیجا و یا رودرباسی هایی که داریم داریم در جا میزنیم دیگه. تو رو خدا بگین دارم دروغ میگم؟ نه جون من دروغ میگم؟(بدون تعصب و بدون داشتن ارغ ملی قضاوت کنین.)

پاینده و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/06 و ساعت 1:23 |
سلام

امروز خیلی دلم گرفته. هر کاری کردم خوب نشدم. یه حال بدی دارم. شاید به خاطر این که دوباره یادش افتادم. میخوام که فراموشش کنم اما...نمیدونم چرا نمیشه . به خدا نمیشه. شاید اگه هر کس دیگه ایی جای من بود تا حالا ازش متنفر شده بود ولی من نمیتونم. شایدم...نمیدونم شایدم خودم دلم نمیخواد که فراموشش کنم. همیشه با هر چیزی یادش میافتم.

هر وقت ۲ تا عاشق رو میبینم که با هم صحبت میکنن...

 هر وقت که کسی صدام میکنه...

هر وقت که رضا صادقی گوش میکنم...

هر وقت که نگاه آسمون میکنم...

هر وقت که میخندم...

هر وقت که گریه میکنم...

هروقت که خیلی ناراحتم...

هر وقت که خیلی خوشحالم...

هر وقت که مریضم و درد دارم...

 هر وقت که سلامتم و در آرامش...

 هر وقت میخوام دعا کنم...

و هر وقت میخوام با خدا درد و دل کنم....

 نمیدونم چرا اینجوری هستم. امروز انقدرم اخلاقم بد بود که هیچ کس تو خونه نمیتونست با من حرف بزنه همه میدونستن که دوباره خاطراتم زنده شده. گاهی اوقات این جوری میشم.یک هو همه چیز یادم میاد تمام خاطراتم . همه خاطرات شیرین و تلخم. همه حرفامون. همه خنده هامون دلتنگی هامون. همه دعواهامون.اونوقت وقتی از خاطره هام در میام. انگار که تازه از دستش داده باشم. انگار که همین الان برای آخرین بار با هم خداحافظی کردیم. انگار همین چند دقیقه پیش بود که من بغض کردم و بهش گفتم:"بگو... هر چی دلت میخواد بگو...اگه میخوای تمومش کنی من حرفی ندارم..."و های های گریه کردم.آخخخخخخخخخخخخخخخ...آخخخخخخخخخخخخخ...   که چقدر دلم تنگه.

خودم میخوام دلم راضی نمیشه

دلم میخواد خودم میگم نمیشه

تواز من دور شدی واسه همیشه

 خودم میخوام دلم راضی نمیشه

هر چی به دل میگم دل میگه بسه

میگه درهای عاشقی رو بسته

میگه فکر نکنی هنوز نشسته

خودم میخوام ولی دل میگه بسه

ببخشید که ناراحتتون کردم ولی احتیاج داشتم که با یکی درد و دل کنم و احساس کردم حداقل از بین شما ها یکودومتون درکم میکنید.

پاینده و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط ساحل در 84/11/04 و ساعت 19:41 |